تبليغاتX
روزنگار
 
 

 

 

 

پنجره اي رو به دود و نور

 

در پيچ و خم ِ حضور ِ‌غريبه ها

 

آبي ِ ابري ِ آسمان

 

استحكام ِ‌سيمان ِ‌ فشرده

 

پايداري ِ‌نه چندان سبزي

 

...

 

پنجره را كه پس بزني و

 

دري را كه بكوبي؛

 

نه به دست

 

كه به اوج نگاه

 

شايد خودت را بيابي؛

 

شايد.

 

  نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 13:46  توسط س 


یکشنبه 12 فروردین1386 ساعت: 17:29 توسط:شهاب
سلام
سال نو مبارک
من ولاگم رو راه انداخیتم ممنون میشم اگه به منم سر بزنید
وب سایت پست الکترونیک





یه خبر خوب. شهاب تصمیم گرفته دوباره توی وبلاگش بنویسه.
من که خیلی خوشحال شدم. از همه ی دوستان هم می خوام به وبلاگش سر بزنند .
www.shahab1377.persianblog.com
با تشکر
  نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 20:16  توسط س  | 

شنبه 11 فروردین1386 ساعت: 17:4 توسط:آرش
مشکل همه جایی ست .من هم امروز نتونستم کامنتها را باز کنم و بخونم . بار دیگر سال خوبی برایتان آرزو دارم . پیروز باشید و پاینده.
وب سایت پست الکترونیک







یکشنبه 12 فروردین1386 ساعت: 14:2 توسط:بهمن
بزرگا گیتی آرا نقش بند روزگارا
ای بهار ژرف
به دیگر روز ودیگر سال
تو می ایی و
باران در رکابت
مژده ی دیدار و بیداری
تو می ایی و همراهت
شمیم و شرم شبگیران
و لبخند جوانه ها
که می رویند از تنواره ی پیران
تو می ایی و در باران رگباران
صدای گام نرمانرم تو بر خک
سپیداران عریان را
به اسفندارمذ تبریک خواهد گفت
تو می خندی و
در شرم شمیمت شب
بخور مجمری خواهد شدن
در مقدم خورشید
نثاران رهت از باغ بیداران
شقایق ها و عاشق ها
چه غم کاین ارغوان تشنه را
در رهگذر خود
نخواهی دید
وب سایت پست الکترونیک

سال نو مبارک

  نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 16:41  توسط س  | 
سلام. سال نو مبارک. به علت مشکلی که در قسمت تایید پیغام ها پیش آمده، نظر دوستان را در زیر می خوانیم.
با تشکر




شنبه 26 اسفند1385 ساعت: 15:42 توسط:بهمن
سلام
راستش اونی باید دادش در بیاد منم که مدتیه گرفتارم و دست خوش این شیطنت ها شدم.
یکی خوش به حالش شده دوبار به جای من پیام گذاشته
1- اولین پیام بهمن از بالا که نوشته:
((((نبودی - جات خیلی خالی بود.خوش اومدی - سفر بودی یا ........؟)))

2- پیامی به نام بی}ن که علاقه ی شدیدی به آب حوض و پیرزن داره
این 2 تا از طرف من نبوده - هر چند که چیز مهمی هم نبوده ولی من ننوشتم.
نشون به اون نشون که پس از اولین باری که آدرس میل نوشتم با اسم بی}ن و ای-میل بهمن پیام گذاشته شده

در هر حال کار بامزه ایه ولی دوستان ادبیات هم رو می شناسن
وب سایت پست الکترونیک

شبانه


سه شنبه 29 اسفند1385 ساعت: 14:49 توسط:آرش
سال نوی ایرانی مبارک . به امید ..
امید زیاده . به ارزوی عمل شدن به امید های ما .
پاینده باشی جوون .
وب سایت پست الکترونیک

شبانه



دوشنبه 6 فروردین1386 ساعت: 11:12 توسط:mohammad
خاک نفس مي کشد؟ بينديشيم!
زمين به ما آموخت
ز پيش حادثه بايد که پاي پس نکشيم
مگر کم از خاکيم؟ زمين نفس کشيد
چرا ما نفس نکشيم؟
(فریدون مشیری)


سال نو مبارك
وب سایت پست الکترونیک
شبانه


  نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت 22:45  توسط س  | 
 

 

شب که جوی نقره ی مهتاب

بی کران ِ دشت را دریاچه می سازد،

من شراع ِ زورق ِ اندیشه ام را می گشایم در مسیر ِ باد

 

 

شب که آوایی نمی آید

از درون ِ خامش ِ نی زارهای آب گیر ِ ژرف،

من امید ِ روشن ام را همچو تیغ ِ آفتابی می سرایم شاد.

 

 

 

 

شب که می خواند کسی نومید

من ز راه ِ دور دارم چشم

با لب ِ سوزان ِ خورشیدی که بام ِ خانه ی همسایه ام را گرم می بوسد

 

 

شب که می ماسد غمی در باغ

من ز راه ِ گوش می پایم

سرفه های مرگ را در ناله ی زنجیر ِ دستان ام که می پوسد.

 

ا.بامداد

 

  نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 22:24  توسط س  | 
 

پاییز آمد.

پاییز

 

  نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 11:9  توسط س  | 

 

زنده گی زیباست

  نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385ساعت 10:34  توسط س  | 

 

 

 

لحظه های رقت بار به سرعت می دوند. می دانم که لحظه های ِ خوبی را نمی گذرانم ولی به آینده ای نه چندان مرئی امید دارم. سفیدی میز، ساعت ها چشم هایم را می دزدد و به فراسوی ِ افق ها می برد. میز ِ سیاه ِ سفید! سفیدی اش را با سیاهی اش را به یاد می سپارم . انگارلحظه لحظه ذهن ِ کسی را می بلعم. دسته کلید ِ سیاه، ساعت ِ برگشته از زمان، دوربین ِ بی روح، دوربینی که هر روز صحنه ای می آفرید، چند عدد خودکار، یک سکه ی پول، کاغذهای منتظر، منتظر ِ نوشتن و ثبت شدن؛همه ی سفیدی میز را سیاه می کنند.

کتاب هایم از هر سو صدایم می زنند، حتا از کمد هم نجواهایی می شنوم. کمدی که روزی کمد ِ آرزوهایم بود ولی یک روز سیاهی کمد، با سفیدی میز آمیخت و نوری به بزرگی ِ خدای ِ درونم ، آن جا را روشن کرد. چه چیزها که ندیده بودم تا به حال . حتا برگه های زباله ی کمد را هم بایگانی کردم، تا به یادگار بماند هر آن چه سیاه بود و سفید ماند.

رذالت، تنها واژه ای است که برای تف کردن به صورت های فردا آماده می کنم. خط ِ سرخ ِ هیجانی گرم درون ام را می سوزاند و به آرامشی ژرف فرویم می برد.

کتاب هایم را جشن می گیرم و شمعی در کنارشان روشن می کنم. هر کدامشان به من چشمک می زنند . انگار هر کدام از سر ِ جایشان بیرون می آیند و خود را به من تحمیل می کنند. آنها هم از بودن در کنار ِ من لذت می برند. ای کاش آنها هم می دانستند که تنها خودم هستم که با آنهایم . خود ِ خودم را در درون ِ ورق های آنها می یابم.

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 12:3  توسط س  | 

 

تابلوی من


خواستم چیزی بکشم


دریایی، کوهی، دشتی یا که صحرایی


خواستم بکشم دریایی


دیدم دریا نیستم


خواستم بکشم کوهی


دیدم کوه هم نیستم


نیستم درخت و صحرا


کشیدم ابری


چون ابر بودم


با وزش بادی رفتم و دور شدم


ویران گشتم، نیست شدم


تابلوی من هم چنان خالی ست


دیگر ابری هم ندارد


خواستم کوه باشم


سخت و سنگ


مرا شکستند با تلنگری


خواستم دریا باشم


خشکم کردند با آفتاب نگاهی


خواستم درخت شوم


ریشه ام را سوزاندند با آهی


خواستم صحرا شوم


ویرانم کردند با اشکی


ابرهم نشدم


وزیدند و مرا راندند از سویی


من که هستم


چه کشم


تا ویرانم نکنند

 

 

 

مرگ


مرگ آغاز تنهای ست


خداحافظی مرگ است برای من


من تنهایم


کیست که مرا یاری دهد


می ترسم از تولد که درپی آن مرگ باشد


می ترسم از سلام که درپی آن خداحافظی باشد


می ترسم از دوستی که درپی آن نابودی باشد


باز هم تنهایم


تنهاتر از همیشه


دوستان همه رفتند


و من باز تنهایم


ای کاش فقط دشمنی وجود داشت


نه دوستی و نه عشقی و نه سلامی

 

  نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 13:38  توسط س  | 

 

 

 

ظهر ِ دل گیر ِ تابستانی گرم و دراز سر می رسد و تیک تیک ِ قلب ِ ساعت هم.

 باز هم روزهای ِ شناور ِ فکر. باز هم روزهای ِ سردرگمی های ِ سرگیجه آور.

 ظهر ِ این روزها، هیجان و دل شوره ای  عجیب، در دل به پا می کند . دل را می لرزاند.

هیجان ِ دیداری، گپی، سیگاری و گاهی هم جرعه ای .

این هیجان ِ بی خزان، نشان از چیست؟ نشان از کیست؟هیجان ِ دیداری که قدرتش با نیستی ناآشنا است.

ترس ِ ندیدن، نبودن و نرفتن هم واره در کمین است.

هنوز هم ضرب آهنگ ِ قلب شنیده می شود که چگونه ندیدن را تاب نمی آورد

و اشکش را بر دیده ی زنده گی می پاشد.

 

  نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 16:59  توسط س  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  

من عضو پن‌لاگ هستم