تبليغاتX
روزنگار
 
 

 

گنجی را دریابید . او را تنها نگذارید . برایش دعا کنید . از وقتی عکس های او را

 

 دیدم، نتوانستم چشمهایم را بر هم گذارم ... و ....

 

اینها تنها گوشه ای از همه دست نوشته های دوستان وبلاگ نویس و گاها روزنامه

 

 نگار است که در این چند روز در هر گوشه ای به چشم می خورد.دوستان به ظاهر

 

 اصلاح طلبی که تا چندی پیش از هر ترفندی در جهت ابقای ظاهرا اصلاحات

 

گریبان چاک می دادند و  در نهایت نیز به بازگشت عالیجناب راضی شدند. ولی حتی

 

او هم نیامد و کر بودن گوش های مخاطبان به ظاهر اصلاحات را به اثبات رساند.

 

دوستان گرامی اگر فراموش کرده اید بگذارید به یادتان بیاورم همین چندی پیش

 

را که در جشن و پایکوبی ای که رژیم خود خواسته آن را به اسم پیروزی تیم ملی

 

فوتبال و صعودش به جام جهانی بر شما تحمیل کرد ، دختران و پسران و یا شاید

 

هم تو دوست به ظاهر اصلاح طلبی که برای گنجی و امثال او شب و روزت را به

 

تلخی می گذرانی ، چنان به رقص و پایکوبی در ستادهای انتخاباتی کاندیدای به

 

ظاهر اصلاح طلبشان پرداختند که گویی همه مشکلات  ما به دست ناجی به ظاهر

 

اصلاحات حل می شود.

 

از کدام اصلاحات دم می زنید ؟ از کدام گنجی می گویید؟

 

نمی دانم خانم دکتر کولایی که روزی تصورش بر این بود که با ظهور دکتر معین ،

 

سرمایه ایرانیان خارج از کشور به ایران باز گردانده خواهد شد و بخش خصوصی

 

فعال خواهد شد و صدها حرف بی منطق و دلیل دیگرش،  اینک به کدامین گوشه

 

خزیده و در تاریکی کدامین پنجره  دندان می ساید ؟

 

راستی او چرا از گنجی صحبت نمی کند . او چرا فریاد بر نمی آورد که به دادش

 

برسید . راستی او در تجمع چهارشنبه حضور داشت ؟مگر هم او نبود که با ناجی

 

اصلاحات به دیدارش رفت و ....؟

 

دوست به ظاهر اصلاح طلب و مدافع حقوق بشر من !

 

دوست دانشجوی من !

 

نمی دانم آیا خبر از کودک گریان و رنجور همسایه ات داری ؟ کودکی که ناتوان از

 

به صبح رساندن شب است  و مادرش در تنهایی اشک می ریزد و ذره ذره در

 

چشمان کودکش آب می شود و پدری که خود را از چشمان عاشق کودکش می دزد

 

. مبادا که او چیزی بخواهد و او ناتوان در بر آوردن حتی یک نیاز !

 

 

نمی دانم آیا خبر از کارگری داری که حتی پول خرید نان خانواده اش را هم ندارد .

 

از فقر و بیماری  و ناتوانی خبر داری ؟ از کمبودها . از دلتنگی ها ؟

 

نمی دانم اگر از فروشنده دوره گردی در مورد گنجی سئوال کنی چه جوابی به تو

 

خواهد داد . ولی بدان مشکل من و تو و ما گنجی نیست . مشکل ما چندین دانشجو

 

نیست که از سر شکم سیری و بیکاری دور هم جمع شوند و باتوم می خورند (که

 

اگر چنین هم کنند آب به آسیاب رژیم ریخته اند و خنده و شادی را برایشان به

 

ارمغان آورده اند )مشکل ما فقر است . مشکل ما فساد است .مشکل ما ناتونی

 

است .

 

آیا دانشجویان ما هم آنها نبودند که به فکر چاره کارتن خوابی افتادند ؟ آیا هم آنها

 

 نبودند که کارتن خوابی را برازنده ایرانی نمی دیدند ؟برایشان تحصن کردند ،

 

تجمع کردند؟!راستی چرا هیچکدام از آنها از گنجی سخنی بر لب نیاورد؟مطلبی

 

ننوشت؟

 

راستی از شمس الواعضین چه خبر؟ او که می گفت اصلاحات که آمد ، مافیای

 

قدرت از دولت و مجلس رخت بر بست ؟این افکار پریشان کیست که چنین همه را

 

به بازی گرفته ؟

 

ای کاش اینقدر به راحتی در مسیر رود قرار نمی گرفتید تا دوستان و دشمنان را به

 

خنده بیاندازید . ای کاش ...

 

نمی دانم چرا اگر کسی سخنی به مخالفت با به ظاهر اصلاح طلبی شما بر لب آورد و

 

گوشه ای  نوشت ، او را کیهان نشین می خوانید و یا ...

 

ای کاش هنوز چشمان تیز بینی بودند که راه را از بیراه تشخیص می دادند و

 

اینقدر به سادگی در مسیر خواسته شده دیگران گام نمی گذاشتند .

 

ای کاش ...

 

 

 

 

 

او را دریاب

 

 

اینهمه درد

 

اینهمه رنج

 

اینهمه سیاهی

 

چشمان بسته ات را باز کن تا ببینی که غم نان با او چه می کند

 

به چشمانش نگاه کن که مفهوم درد را دریابی

 

به لبخند تلخش نگاه کن تا سنگینی بار شانه هایش را دریابی

 

نگاه کن چه عاجزانه از تو طلب می کند

 

نیازش را

 

درمانش را

 

و عشقش را

 

آیا تو شایسته نگاهش هستی ؟

 

آیا او را درک خواهی کرد ؟

 

آیا از او اسمش را خواهی پرسید ؟

 

آیا از او چیزی می نویسی ؟

 

آیا از او چیزی می گویی؟

 

آیا از او چیزی به ذهن می سپاری ؟

 

آیا شب هنگام فارغ از خودت

 

به او می اندیشی ؟

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 29 تیر1384ساعت 11:1  توسط س  | 

 

 

شب را دریافته ام

 

هم او را و هم سکوتش را .

 

 

دیگر سکوتش آزارم نمی دهد

 

با من سخن می گوید

 

همه آنچه طردم می کردند.

 

آواز کبوتران سفید و رقصشان

 

را می بلعم

 

هضم می کنم

 

و من نیز با آنها سخن می گویم

 

سکوتم را با آنان قسمت می کنم

 

کبوتران سفیدی که می آزردمشان

 

هم آنان که آزارم می دادند

 

هم آنان که نیستی ام را می خواستند

 

هستی و وهم را برایم به ارمغان آوردند

 

پیام آورم شده اند

 

با همه بی زبانیشان

 

شاید هم بی حسی اشان

 

ولی نه او مرا حس می کند

 

درکم می کند

 

می بخشد

 

و می پذیردم

 

من نیز او را ...

 

 

 

 

 

 

  نوشته شده در  شنبه 25 تیر1384ساعت 17:7  توسط س  | 

این روزها شاهد امضای بیانیه‌ها، طومارها و حمایت های وسیع بین‌المللی جهت آزادی اکبر گنجی هستیم. دولت آمریکا و اتحادیه اروپا در بالاترین سطح خواهان آزادی اکبر گنجی شده‌اند. من عمیقاً با گنجی، همسر و فرزندان دردکشیده و همچنین دیگر اعضای خانواده‌اش احساس همدردی می‌کنم و هیچکس مخالفتی هم با این تلاش‌های بین‌المللی نداشته و ندارد . امروزه همه از بیماری آسم گنجی سخن می‌گویند و یک گزارش ۲۰۰۰ هزار صفحه‌ای پزشکی از وضعیت او ...

اما برخی از دوستان (اکنون اصلاح طلب) اکبر گنجی که او هیچ مرزبندی با آن‌ها ندارد، در پانزدهم مرداد سال  ۶۷ ساعت ۳ بعداز ظهر ناصر منصوری را که فلج قطع نخاعی بود روی برانکارد به قتل‌گاه برده و به دار کشیدند.  

ساعت حوالی ۵ بعد از ظهر  همان روز محسن محمدباقر را که به طور مادرزادی از دو پا فلج بود به دار کشیدند. به فیلم غریبه و مه بیضایی که او بازیگر آن است، نگاه کنید. 

در همان ساعت و در همان سری، غلامرضا مشهدی ابراهیم که از بیماری پیشرفته قلب رنج می‌برد و تنها پسر مادرش بود را به دار کشیدند   

در بعد از ظهر شنبه ۲۲ مرداد ۶۷ کاوه نصاری که دچار فراموشی بود و گذشته خود را به یاد نمی‌آورد و یک پایش نیز در اثر بیماری سیاتیک فلج شده بود، پس از یک حمله صرع شدید در حالی که مانند تکه گوشتی بود، قلمدوش ظفر جعفری افشار، یکی از هم‌بندانمان به قتل‌گاه رفت و ... من شاهد زنده همه این جنایاتم .  

در همین روز ها سید مرتضی میرمحمدی که هر دوپایش را (به عنوان قصاص پایی که از یک پاسدار به هنگام دستگیری شکسته بود) در بازجویی با چکش شکسته بودند، به دار کشیدند. 

در همین ایام مادر صونا در بند اوین، شاهد رفتن دو دخترش سهیلا و مهری به قتل‌گاه بود و او را فریاد رسی نبود.   

 دوستان اکبر گنجی (باند نبوی – آرمین) بخصوص سعید حجاریان و... که او را «پهلوان اکبر» می‌نامد در برنامه ریزی این جنایت شرکت داشتند. عباس عبدی نیز مشاور دادستان کل کشور بود. از جنایات سال‌های اول دهه ۶۰ که توسط آن‌ها برنامه ریزی و اجرا می‌شد، چه بگویم؟  

از گنجی به عنوان واسلاو هاول ایران نام برده می‌شود. ترجمه‌ی آن این است که در ذهن عده‌ای وی چه بسا برای رهبری اپوزیسیون و ... آماده می‌شود.  

فراموش نکنیم که اکبر گنجی در کشوری که آیت‌الله منتظری ۱۷ سال پیش به محکومیت قتل‌عام زندانیان سیاسی پرداخت، هنوز اشاره‌ای به این جنایت بزرگ علیه بشریت نکرده است.   

فراموش نکنیم او در حالی کلمه‌ای در محکومیت این جنایت بزرگ علیه بشریت بر زبان نرانده که دکتر محمد ملکی علیرغم پیری، ضعف جسمی و نداشتن پشتوانه بخشی از حاکمیت، به روشن ترین وجه خواستار مجازات عاملان قتل‌عام ۶۷، این جنایت بزرگ شده است. سعدی چه موشکافی دقیقی کرده بود : 

گر از بسیط زمین عقل منهدم گردد 

به خود گمان نبرد هیچ کس که نادانم  

اکبر گنجی که با دو وزارتخانه ارشاد و فرهنگ اسلامی و وزارت خارجه(۲) و همچنین عقیدتی – سیاسی سپاه پاسداران در سیاه ترین سال‌های جمهوری اسلامی همکاری داشته، امروزه نه‌ تنها از مردم شریف میهنش طلب عفو و بخشش نمی‌کند که در مرخصی چند روزه‌ای که آمده بود از قاطعیت «امام خمینی» سخن به میان آورده و آن را به رخ دیگران می‌کشد.  

من اما این قاطعیت را در قتل‌عام سال ۶۷ و همچنین کشتارهای دست‌جمعی سال‌های ابتدایی دهه ۶۰ و سرکوب هموطنانمان در کردستان و گنبد و ... دیده بودم. گنجی نگفته‌است که قاطعیت امام را در کجا دیده است ؟  

 به هنگام مرخصی‌ اخیرش او بار دیگر در حلقه‌ کسانی قرار گرفت که دست در خون بهترین فرزندان این میهن دارند، آیا این تنها یک اتهام است ؟  

او که حتا به شهادت خانم مهرانگیز کار در زندان و بازجویی ابا داشت  او را با دیگر دستگیر شدگان کنفرانس برلین از یک قماش بدانند، امروز از حمایت تام و کمال بخش وسیعی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی برخوردار است.  

باز هم تأکید می‌کنم اشتباه نشود من خواهان آزادی او و همه زندانیان سیاسی و عقیدتی در بند جمهوری اسلامی هستم . اما به خود حق می دهم که تا گنجی صف خود را از صف جنایتکاران رژیم جدا نکرده و در مقابل شقاوت آن‌ها موضع‌گیری نکرده، وی را هرگز با امثال علی رضا شریعت‌پناه مقایسه نکنم و حق دارم به جای «زندانی سیاسی» از او و همچنین عبدی، آغاجری، باقی، نبوی، قوچانی، شمس‌الواعظین، قاضیان و ... به عنوان قربانیان درگیری‌های داخلی رژیم نام ببرم‌، قربانیانی که البته ابتدایی‌ترین حقوق انسانی ‌شان نقض گشته است و باید از آنان حمایت شود.   

نمی‌خواهم در اینجا از «مانیفست جمهوری خواهی» اکبر گنجی صحبت کنم که با وجود اینکه پته استبداد را روی آب ریخته، در  نهايت سر از جامعه باز  «کارل پوپر »، تطهير انقلابات مخملی و نقشه‌های بانک جهانی، صندوق بين المللی پول، سازمان تجارت جهانی و راه حل های سرمايه داری پسند، در می آورد. از این مسئله هم می گذریم که او با غلطيدن به ورطه نئوليبراليسم، از مردم و آزادی به معنی واقعی کلمه، دور می شود ... آنچه اهمیت دارد اینست که او به امثال خامنه ای و نظام سلطانی پیله کرده، مورد ستم واقع شده و شایسته همدردی است اما (با تمام این اوصاف) نباید به حرمت نهفته در کلمات بی‌اعتنا بود. 

متأسفانه جو مغشوش کنونی کار را به جایی رسانده است که مادران شهدا نیز اعلامیه داده و او را فرزند خویش معرفی می‌کنند غافل از آن که وی همچنان قاطعیت باعث و بانی قتل عام سال ۶۷ را می ستاید! همان به اصطلاح امامی که با فتوای ضد انسانی خویش حتا از جسم رنجور دهها و صدها زندانی مبارز و آزادیخواه، مذهبی و غیرمذهبی هم نگذشتند ...   

به این ترتیب وقتی که دفاع از زندانیان سیاسی تنها چند نفر را در بر گرفته و علیرغم آگاهی از وضعیت دیگرانی که در شرایط بسیار وخامت‌بار تری به سر می‌برند، تنها نام یکی دو نفر برجسته می‌شود، به من حق دهید که حتا به انگیزه و هدف افراد و نیروهایی که به حمایت و پشتیبانی از آزادی اکبر گنجی برخاسته‌اند نیز به دیده شک بنگرم. و به من حق دهید اگر نتوانم به خلوص نیت‌شان در دفاع از حقوق بشر و زندانی سیاسی اعتماد کنم و نتوانم به خود بقبولانم که این همه تلاش صرفاً به خاطر ارزش گذاشتن و نفس دفاع از حقوق بشر است.  

همین اخلاق و رفتار تبعیض‌گرایانه موجب می‌شود که در فرهنگ مردم  سیاست بی پدر و مادر تلقی شده و با نوعی از بی‌اخلاقی یکی انگاشته شود.

 

ادامه در دیدگاه

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 22 تیر1384ساعت 15:8  توسط س  | 

 

 

من فریاد خواهم کرد

 

همه آنچه که در وجودم نهفته اند

 

من پرواز را فریاد خواهم زد

 

من رهایی را فریاد خواهم زد

 

من آزادی را فریاد خواهم زد

 

من توانایی ام را فریاد می زنم

 

من بغض فرو خورده ام را فریاد می زنم.

 

مشت محکمم را فریاد می کنم  و

 

بر دیوار جهل و یاس می زنم

 

من فریاد خواهم کرد

 

همه آنچه در من نهفته است

 

من خودم را فریاد خواهم زد !

 

  نوشته شده در  دوشنبه 20 تیر1384ساعت 20:58  توسط س  | 

 

آنچه در پی می آید آرشیوی است از نظرات گاه و بیگاه آقای  امیر(www.amir25al.blogfa.com) که به نظر نگارنده مهمترین عامل ایجاد تشنج و آشوب در اینجا می باشد . من به عنوان نویسنده این وبلاگ از ابتدای نوشتنم سعی کردم با چشمانی بسته بر روی همه واقعیتهایی که دراینجا می گذرد تنها به نوشتن آنچه دوست می دارم بپردازم و تا اکنون به جز این نکرده ام ولی با گذشت زمان متوجه بی حرمتی ها ، توهین ها و زیر پا گذاشتن های اصول اولیه آزادی اندیشه و بیان از طرف ایشان شده ام که سکوت را بیش از این جایز ندیدم . مهمترین و آخرین اقدام ایشان در جهت سلب آزادی دیگران و از جمله بنده ، آوردن نظرات دیگران بدون کسب اجازه در وبلاگ خودشان می باشد آنهم در جهت استمداداز بقیه خوانندگان وبلاگش  برای به کرسی نشاندن افکار مشکوک و نخ نما شده اش .

در زیر هر نطر از ایشان در وبلاگ بنده جهت توضیح برای ایشان و دیگران می نویسم آنچه تا کنون باید می نوشتم و به احترام !  از این کار سر باز زده ام .

 

 

 

 

چهارشنبه سي و يکم فروردين 1384


عکس های تجمع انجمن صنفی2

نویسنده: علی

چهارشنبه 31 فروردين1384 ساعت: 17:0

س سلام
یادم رفت
ما یک عکس بیشتر ندیدیم .اشکال از ماست یا اشتباه از شما ؟ شایدم هر دو.

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: امير

پنجشنبه 1 ارديبهشت1384 ساعت: 0:7

کور بشه هر کی نمی تونه ببینه .(مدل گروه فشار جواب دادم !!)

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نمی دانم آیا ایشان این را حق مسلم خود می دانند که به جای بنده پاسخگوی نظرات دیگران باشند ؟یا شاید هم این حق طبیعی هر صاحب فکری! است که  در هر وبلاگی که اراده می کند با هر ادبیاتی بنویسد که اگر چنین باشد من از وجود چنین حقی بی اطلاعم.

 

 

يکشنبه بيست و هشتم فروردين 1384


اومدیم دزد بگیریم!

 

اومدیم دزد بگیریم!

 

 

نویسنده: علي

يکشنبه 28 فروردين1384 ساعت: 22:23

آفرين 100 آفرين 1300 آفرين فرشته روي زمين!!!!!

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: امير

سه شنبه 30 فروردين1384 ساعت: 22:40

علی بی مزه !!!!
خانم عکس ها چی شد؟

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

باز هم می خواهم بدانم چه ارتباطی است بین نظر شما و آقای علی ؟لزوم پاسخگو بودن شما به ایشان چیست؟آیا شما خود را وکیل بنده می دانید که به همه از طرف من پاسخگو باشید ؟

 

 

 

دوشنبه بيست و سوم خرداد 1384


زندگی

 

Top of Form

زندگی

 

 

نویسنده: mohammad

دوشنبه 23 خرداد1384 ساعت: 22:33

bazam salam
afrain goftam ke agar omid basheh ham chiz dorost mishe
intoori khili behtare mage na

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: امير

دوشنبه 23 خرداد1384 ساعت: 22:34

بشنو اين نواي جاوداني "اراني " را
در ضمير خود
که مي گويد
به راه زندگي
از زندگي بايست
بگذشتن

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: امير

دوشنبه 23 خرداد1384 ساعت: 22:45

اولا آقاي محمد هميشه زودتر از من ميرسه .دوما چقدر مهربونه .سوما چقدر اميدواره.
بشين تا همه چيز درست بشه محمد آقا -

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

در اینجا هم نمی دانم لزوم پست چنین نظری از طرف شما چیست؟ این آقای محمد هم یکی مثل شما .یعنی او هم خواننده ای است در این وبلاگ .زودتر رسیدن یا نرسیدن شما  چه تاثیری در نظر شما یا ایشان دارد ؟یا باز هم همان حس وکالت شما را وادار به چنین کاری می کند؟

 

نویسنده: mohammad

پنجشنبه 26 خرداد1384 ساعت: 23:42

agha amir
khayli kotah begam hatman midonid ke har mobarez siyasi agar omid be pirozi nadashteh bashe
aslan ghiyam nemikone
va moghavemat barash kalame namafhom myshe
hala omid hatman nabayad ke yek shabe javab bede on omidvar va motmaen hast ke kare ke mykone
tasir gozare va hatman rozi be natijeh myrese

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: بهمن

جمعه 27 خرداد1384 ساعت: 15:50

نگاه از اوج - زیبایی و تنهایی و قدرت
نگاه از زیر - رخوت و همهمه و ناتوانی

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: امير

جمعه 27 خرداد1384 ساعت: 18:19

آقای محمد
حالا از کجا گرفتید که این نوشته مفهوم سیاسی و نا امیدی سیاسی داره؟
لطفا برای من هم توضیح بدهید؟
مگر اینکه از دل صاحب قلم خبر داشته باشید .نه؟

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

باز هم لزوم درک افکار و نظر دیگران از طرف شما برای من روشن نیست ؟شما به صراحت از نویسنده  نظر، درخواست می کنید که نظرش را برای شما(نه نویسنده وبلاگ) توضیح دهد ؟آنهم نه به شکلی دوستانه که خصمانه.چیزی که هر کسی را به فکر فرو می برد که آیا این می تواند نمونه ای از تفتیش عقاید باشد؟

 

نویسنده: محمد

جمعه 27 خرداد1384 ساعت: 18:41

آقا امیر
فرض کن این جوریه تو چرا سنگ دل بچه مردم رو به سینه می زنی؟؟؟؟
شنبلیله کیلو چنده؟

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

جالبه که در اینجا هم آقای محمد با دیدن ادبیات شما لب به سخن به سبکی مورد نظر شما روی می آورد و اینجا را میدان مبارزه و رزم می یابد !

 

نویسنده: امير

شنبه 28 خرداد1384 ساعت: 0:25

بلاخره فارسي نوشتي اسم مبارکتون را
بي خيال محمد خان .مي خواستم همين منش اصلي را نشان بدهيد که داديد. آرزو مي کنم نبينمت عزيز دل برادر !!
به ما هم سر بزن
amir25al.blogfa.com

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

 دانستن منش اصلی هر  کسی جایی دارد و هدفی !

 

نویسنده: محمد

شنبه 28 خرداد1384 ساعت: 17:6

آقا امیر
معلومه که خیلی بهت برخورد !!
ما ندید می گیریم!!

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نمی دانم شاید این امر طبیعی باشد برای هر نویسنده وبلاگی که صفحه اش تبدیل به صفحه جنگ الفاظ مخاطبانش شود!

 

 

دوشنبه ششم تير 1384


مرگ

 

نویسنده: امير

دوشنبه 6 تير1384 ساعت: 23:15

اولا مرگ پايان کبوتر نيست
بعد هم :پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردني ست

اگه شعر ها مال خودتونه فوق العاده است

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

مرسی !

 

 

چهارشنبه هشتم تير 1384


خواب های من

 

 

 

نویسنده: شهاب

چهارشنبه 8 تير1384 ساعت: 21:35

سارا ی عزیز
مرسی برام ژیام میزاری - بابام میگه شعرت قشنگ بود ولی من علامت سئوالای بالا سرم زیاد شد . ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوس دارم ببینمت

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: امير

پنجشنبه 9 تير1384 ساعت: 18:6

موافقی من بیام و تورا ببینم؟آقای شهاب 7 ساله؟
اگه موافقی پیغام بده من حاضرم.

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نمی دانم انگیزه درونی آدمها برای انتقام  آیا می تواند اینقدر بزرگ باشد که آنها همه چیز را به فراموشی بسپارند؟ درک این مطلب سخت است که چرا  ...

من نمی دانم جنگ های بیرون این خانه (وبلاگ) چه ارتباطی با من و دست نوشته های من دارد ؟آیا این توهین آشکار به نوشته های من و وبلاگ من نیست؟

 

 

سه شنبه چهاردهم تير 1384

 


احساس زنانه ام را من از تو پس گرفتم

 

 

Top of Form

احساس زنانه ام را من از تو پس گرفتم

 

 

نویسنده: mohammad

سه شنبه 14 تير1384 ساعت: 22:3

واقعا از شعر هاي وبلاگ لذت بردم.
بايد گفت به وبلاگ سراي اهل ادبيات فارسي خوش آمديد!
باز هم سپاسگزارم.

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: بهمن

سه شنبه 14 تير1384 ساعت: 22:9

منم وقتی از نوجوانی ام یاد می کنم آدم هایی رو می بینم که برام بزرگ و مقدسو عزیز هستند. حس می کنم که قسمتی از وجودم را ساختند و به شخصیتم شکل هایی دادند. خوشبختی ی من این بود که وقتی کمی بزرگ تر شدم اونا رو از دست دادم و در خاطرم برای همیشه بزرگ و مانا ماندند. اگر تو هم به این موهبت برسی و برای همیشه اونو از دست بدی خوشبخت خواهی ماند و گرنه همون آدم بزرگ برات تالابی خواهد شد- پوینده جز نکوهش دیروز جیزی نثار فردا نمی کند.

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: amir

چهارشنبه 15 تير1384 ساعت: 14:33

دوست من .اولا به تمجید دیگران به خود غره مشو.در ثانی فکر نمی کنی اگر ساده تر و به کلامی مردمانه تر مثل صمد بهرنگی صحبت کنیم هم طیف بیشتری از مخاطب جلب شده و هم نفوذ کلام بیشتر ؟
براتون آرزوی موفقیت می کنم.

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

اولا:نمی دانم ایشان در کدامین سطر از نوشته من به این نتیجه واهی رسیده اند که بنده از تعریف و تمجید دیگران به خودم غره شده ام . ثانیا:  بالفرض هم که اینطوره . باید از شما اجازه می گرفتم  برای غره شدنم؟ثالثا:  اگر قرار بود من از تعرف یا توهین های گاها دوستانه بعضی از خوانندگان ! خوشحال یا ناراحت شوم که حتما جوابی دندان شکن برای شان تهیه می کردم ولی همه بارها شاهد بوده اید که بنده فقط سکوت کرده و به ادامه کارم در اینجا پرداخته ام .(هنوز فراموش نکرده ام بحث چند روزه اتان را با آقای علی که ایشان نیز به صبر و حوصله من در تحمل چنین فضای ناپاکی در خانه ام اشاره کرده اند) پس نه تنها این به شما ارتباطی ندارد که من غره شوم یا نشوم بلکه حتی سبک نوشتنم هم شخصی است و من مثل امثال شما به دنبال جذب مخاطب نیستم که برای رسیدن به آن از هر راهی استفاده کنم .

 

نویسنده: بهمن

چهارشنبه 15 تير1384 ساعت: 20:1

امیر حیف شد این نسخه رو برای شاملو نپیچیدی ( که اون همه پوشیده حرف می زد ) وگرنه کلی ازت ممنون می شد که اینو حالیش کرده بودی - س رو هم ولش کن اون حالیش نیست که صمد بهرنگی برای بچه های دهه ی 40 حرف می زده و مجبور بوده ساده بگه- جوونا ی امروز اگه وقت کنن از پروفسور هایی مثل تو استفاده ی بهینه بکنن غوغا می شه. نه این که خود تو آنتی دورینگ ات رو همین روزا منتشر می کنی.............!!!!!.

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

ای کاش ایشان هم فقط به ایراد نظرشان در مورد نوشته اینجانب  می پرداختند  و او را به جنگی چنین وبلاگی نمی کشاندند .ولی شاید هم کوتاهی از من بوده که با دقت به سخنان و نظرات دوستان  توجه نکردم تا فضایی چنین جنگ افروزانه ایجاد شود !

 ای کاش می توانستم ای کاش !

 

نویسنده: امير

چهارشنبه 15 تير1384 ساعت: 22:41

آقاي بهمن
صمد بهرنگي متعلق به همه نسلهاست
اينو که اقرار داريد .پس نظر شما به قرآن که براي 1400و اندي سال پيش نوشته شده چيست ؟
اما شما اگه س را با شاملو مقايسه مي کنيد تحليل گر ناشي هشتين .شاملو چون حافظ يگانه بود .شما چطور به خودتان اجازه ميدهيد س و امثال س را با شاملو مقايسه کنيد .
در هر حال ضمن احترام به س و نوشته هاي ايشون به اطلاعتون مي رسونم ناپخته هاي س به کدام قالب شعري نزديک تر است؟و شما که خود را صاحب نظر شعر ميدانيد بگوييد بجز جواد مجابي که هيچ شاعري نوشته هاشونو به عنوان شعر نپذيرفته به کدام شاعري نزديک است؟

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نمی دانم آیا واقعا فضای نقد آثار دیگران  در بیرون از فضای مجازی اینترنت هم به همین ترتیب است یا نه ؟آیا به صراحت برای هر نویسنده یا هر مطلب نویسی نسخه می پیچیند و او را در طبقه بندی هایشان جا می دهند ؟

 

نویسنده: بهمن

پنجشنبه 16 تير1384 ساعت: 1:36

صمد بهرنگی بنیان گذار ادبیات کودکان در ایران و مبارز یزرگ دقیقا به دهه ی 40 و 50تعلق ذاشته و به همه ی نسل ها متعلق نیست. اگه با بچه ها بلد باشی ارتباط بگیری( که شک دارم بلد باشی!!) می بینی بچه ها دیگه نمیتونن با صمد ارتباط بگیرن همون توری که دیگه با ژول ورن نمی تونن ارتباط بگیرن. البته درک این قضیه احتیاج به ترکوندن قالب و دوری از تحجر دراه - که همه جا یافت می نشود-
قران هم همین تور - قران مجموعه ای تاریخی از قوانین تورات و اشعار محمد و اشعار سلمان پارسیه که تونست قبایل عرب رو متحد کنه و دوران برده داری رو در عربستانی که نمی تونست وارد فئودالیسم بشه رد کنه - نکنه تو هم هنوز فکرمی کنی که قران برای انسان نوشته شده و تا ابد جاریه؟ اگه این تور فکر می کنی سری به سوره ی نسا بزن تا چشات باز شه.
نه صمد نه قران و نه شاملو هیچ یک در دیدگاه یک ذهن جاری نمی تونه قادر مطلق باشن ( هر چند که گاهی فکر می کنم شعر گفتن بعد از شاملو گه خوردنه) ولی همین شاملو می که ( اگر قرار بود امروز به دیروز ببازد - دکتر حمیدی ی شاعر - می بایست در آب های اعماق قرون - اکنون جانوری تک یاخته باشد)
تازه من س رو با شاملو مقایسه نکردم - نتونستو تورو حالی کنم که نه تنها س بلکه نوزاد چند روزه هم الکی گریه نمی کنه - و بدیهیه که درک کلمات س برای امسال تو سخت باشه -
به جمله ی اول س توجه کن ( او احساسم را از من گرفت) از خودت پرسیدی این ( او ) کی می تونه باشه؟
چه فرقی داره این جمله رو کی گفته ( شاملو یا س ) مهم اینه که موجودی در برابر لعن و نفرین و تهمت یک انسان قرار گرفته - به قدری کینه توزانه است این جمله که آدمی آرزو می کند مبادا لحظه ای به جای ( او ) بوده باشه.
تو چی دلت می خواست جای ( او ) بودی؟!!!!!!

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

اگر چه من از اطلاعات آقای بهمن در این پست استفاده می کنم ولی باز هم برای من جای سئوال باقی می گذارد که لزوم توهینی چنین آشکارا از طرف ایشان سوی چه  یا که دارد ؟

بنده نه ادعایی کرده ام از شاعر بودن و نه همسطح شاعران دیگر بودن ولی دیگر نمی توانم بپذیرم که شعر گفتن بعد از شاملو گه خوردنه آنهم نه برای خودم که برای بقیه شاعران !

در مورد نوشته خودم هم باید اقرار کنم به درستی نقطه ای را نشانه رفته اید.من   آرزومند این بودم که ای کاش می شد کسی همدرد با من، حسم را درک کند ولی حال می بینم شاید نیازی به انسان همدردی نباشد بلکه یکی (شاید بدون حس همدردی و درماورا)به درستی منظورم را دریافته (گاه به سخن گفتن از دردها نیازی نیست !)

نویسنده: امير

پنجشنبه 16 تير1384 ساعت: 19:22

آقای بهمن
متاسفم که قشر روشن فکر هم به خشونت گرایی و فرهنگ گفتگوی اینچنینی روی آورده.
من همه جا شما را با لفظ "شما" خطاب کردم .چون ما داریم صحبت می کنیم .اما شما با منطق چماق به گفتگو نشسته اید .
من علاقه مندم این بحث را ادامه دهم .اما فقط در صورتی که همینجا از این نحوه برخورد و بکار بردن این لحن کلام از من و تمام خوانندگان و همینطور از صاحب این وبلاگ (که من همینجا به خاطر این برخورد های زشت ایشون غذرخواهی می کنم )
معذرت خواهی کنید .

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

انگار که به مهمانی دعوت شده ای  آمده  اید .تازه لیوان آب را سر می کشید و گلویی تازه می کنید تا ادامه این بحث بی فایده را از سر بگیرد . بی توجه به اینکه کجایید شما ؟ که ام من ؟

جغرافیای ما کجاست ؟

ای کاش قبل از این از صاحب خانه (وبلاگ) عذر می خواستید و می پرسیدید که آیا مجاز به  ادامه چنین بحث هایی هستید یا خیر ؟

 

نویسنده: بهمن

پنجشنبه 16 تير1384 ساعت: 20:0

- من بحثی با تو ندارم
-
به جای حرف زدن با قاشق چنگال برو توبحر ( او احساسم را از من گرفت و من احساس زنانه ام را از تو پس گرفتم )
-
اگه نقش این دو نفر برات روشن بشه هیچ کس با هیچ کس بحثی نخواهد داشت

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

با تشکر از ایشان که به هر حال آقای امیر را متوجه گاه بیگاه نوشته هایم می کند . خدا را شاکرم که در این میدان کارزار کسی هست که دریابد مرا .

احساسم را

اندیشه ام را

حقیقتم را

 

نویسنده: بهمن

جمعه 17 تير1384 ساعت: 14:50

راستی امیر امروز به وبلاگت سر زدم دیدم انگار رفتی تو وبلاگ شهاب و به دوستاش بد و بی راه گفتی و باباش ازت خواسته رسما عذر خواهی کنی
-
فکر کنم درخواست عذر خواهی رو از اونا یاد گرفته باشی
-
آقای نماينده ي قشر روشن فکر در زمين و کرات مجاور !برو مشکل اخلاقي تو با اونا حل کن بعد بیا برا ما کلاس اخلاق اسلامی بذار
-
باشه پسر خوب ؟؟؟ (;

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نمی دانم آیا چنین گزنده و تلخ سخن  گفتن با آقای  امیر تاوان سخنانش است در رد هویت نویسده وبلاگ شهاب ؟ (www.shahab1377.persianblog.com)

 

نویسنده: شهرزاد

جمعه 17 تير1384 ساعت: 15:27

امیر عزیز
صمد بهرنگی شاعر نبود که شما بخواهید س را با او مقایسه کنید درضمن هرهنرمندی درآثارش فضای خاص خودش رو خلق میکنه که نشانگر فردیت اوست اگه بنا باشه س مثل صمد بنویسه پس خود س چی میشه از طرفی من عاشقانه های زیبای س رو از جنس مولانا میبینم.(استحاله در دیگری...)

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

صمد  بهرنگی شاعر نبوده و اینجانب نیز  همچنین (البته به نظر من مقایسه من با ایشان یا هر کس دیگری  نیز اشتباه است) . نه تنها بنده شاعر نبوده ام بلکه این را هم ظلم بزرگی می دانم  که  بخواهیم هر کسی را با دیگری مقایسه کنیم . و با نظر خانم شهرزاد هم موافق هستم که هر فردی در خلق آثارش فردیت را د رنظر دارد . و در مقام نظر دادن هم نمی توان مانع ایشان شوم که کسی را با دیگری مقاسه نکند . پس به احترام فقط می خوانم !

 

 

نویسنده: شهرزاد

جمعه 17 تير1384 ساعت: 16:0

صمد بهرنگی بزرگ بود وهست ولی باید بگم با نظر بهمن در مورد ایشان موافق هستم هنرمندانی که خود را در حصار تنگ ایدئولوژی محدود می کنند نمی توانند متعلق به همه دورانها باشندهمانطور که سعید سلطانپور,خسروگلسرخی مرضیه اسکویی وحتی میتوان گفت برتولت برشت نتوانستند دراین بین شاید گارسیا مارکز یک استثنا است.

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: بهمن

جمعه 17 تير1384 ساعت: 20:54

س عزیز
رهایی از کسی یا چیزی همیشه با دلهره و حس سقوط در خلا همراه است
کسانی که این آونگ بودن را تجربه می کنند پس از مدتی احساس لذت از خلسه ی شناور بودن در خلا می گیرند. گاهی کسانی هم عاشق هین خلا می شوند و برای همیشه آزاد ماندن را و تجربه ی عاشق شدن و رها شدن های دیگر را ادامه می دهند.
اگر قرار بود از او رها شوی و در بند دیگری بیافتی کار هنرمندانه ای نکرده بودی
شاید خواسته دو پدیده را تجربه کنی 1- رهایی 2- رها ماندن
پس پیش آمد ها را ساده نبین

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

با تشکر از شما آقای بهمن که دراین  جنجال حداقل شما به نوشته های  من هم رجوع می کنید که فکرمی کنم اصلی ترین دلیل قرار دادن  دست نوشته هایم در این پنجره (وبلاگ)است.

 

نویسنده: بهمن

جمعه 17 تير1384 ساعت: 21:0

نشانه های این موضوع رو میشه تو دست نوشته ی جدیدت دید:
::
ای خدای بی همتایم چرا من تنهایم در این کلبه تاریک؟::= شناوری در خلا
::
چرا جسمم را جدا کردی از اویی که نمی شناسمش ؟:: = تمایل به بازگشت به عادت قبلی و رها نبودن
پس چرا در کنار من آرام نگرفت و به آرمشم نرساند؟::= رهایی و رها ماندن
جاز باشید

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: بهمن

جمعه 17 تير1384 ساعت: 21:59

عکس صمد بهرنگی رو من به شهرزاد و دوست دارانش تقدیم می کنم ( تو وب سایت)

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: امير

شنبه 18 تير1384 ساعت: 2:25

به س یکبار دیگه دوستانه توصیه می کنم که از این سیاهی لشگری که با سلاح کلمات به جنگ من اومدن درس بگیر .به زبان عامیانه با مردمت سخن بگو .مثل صمد (قابل توجه شهرزاد)نگفتم خود صمد .مثل صمد.
راستی میگن به یکی گفتن خدا کیه گفت :نماینده مقام رهبری در کائنات !

حالا دیگه شما را(س) را تشبیه کردن به مولانا !!
در ضمن شما اگه وب سایتی از آقای بهمن دیدی آدرسش را به ما هم بدید .
به شهرزاد هم توصیه میکنم کتاب ما و روشنفکران از آل احمد را هم بخونند .تا ببینید ایران و ایرانی از روشنفکر نما ها بیشتر از خود روشنفکر ها ضربه خوردن .
بعد هم شجاعت ابراز "لا ادری" یا نمی دانم از نقد بی اساس قشنگتر است .راستی چرا این شهرزاد هم بی هویت است .شاید اینها در تاریکی با چراغ خاموش راه رفتن را مبارزه می دانند؟ هان؟ مثل ....

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نمی دانم آقای امیر چرا فکر می کنید اگر کسی نظری مخالف نظر شما داشته باشد دشمن شماست یا به جنگ شما آمده ؟شما یا خیلی بیکار هستید یا دیگران را بیکار یافته اید؟ من نیامده ام که از حرفهای گاه و بیگاه شماها درس بگیرم . من فقط در اینجا حس درونی ام را با شما قسمت کرده ام . ولی ای کاش کمی هوشیار بودید و در می یافتید اصل مطلب را نه حواشی پدبد آورده را . ای کاش !

من هیچ اصراری به  عامیانه سخن گفتن در اینجا نمی بینم . چه اگر چنین بود خاطرات روزانه ام را برای شما و امثال شما می نوشتم  تا به به و چه چه کنید و یا نه باز هم به جنگ می آمدید که چرا چنین کردم و چنان نکردم . پس هدف نوشتن را بار دیگر به شما پیشکش می کنم که نه بیان خاطرات است نه به به و چه چه شماها . در اینجا فقط آنچه را که دوست می دارم می نگارم نه آنچه شما انتظارش را دارید و فکر هم می کنم این حق طبیعی هر انسانی باشد که بدون کسب تکلیف از کسی آنچه را که دوست می دارد انجامش دهد .

از طرفی باز هم همان بازی قدیمی شما مرا در اینجا نیز آزار می دهد که به جای اینجانب لب به شکوه گشوده اید که چرا نویسنده را با فلانی مقایسه می کنید ؟!

توهین به هویت دیگران نیز از دیگر مصادیق رد شدن از خط قرمزها در این وبلاگ است که بارها بنده شاهدش بوده ام . آیا هویت شما همان امیر25ای ال  است ؟آیا شما در همین آدرس (www.amir25al.blogfa.com) خلاصه شده اید ؟ وا اسفا اگر چنین باشد !

 

نویسنده: امير

شنبه 18 تير1384 ساعت: 2:26

در مورد نوشته های شهاب و...
به آقای بهمن توجه میدهم که حرف برای گفتن دارم .اما بر شرط خودم هستم .عذر خواهی کن تا جوابت را بدهم .!!

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

باز هم همان قصه قدیمی اشتباهی بر در خانه زدن است !

 

نویسنده: شهرزاد

شنبه 18 تير1384 ساعت: 3:49

آقای امیر
روزگار غریبی است از طرفی امیر را بخاطر خشونت گرایی سرزنش می کنید و از طرف دیگر خود به این شیوه متوسل می شوید قسم حضرت عباس را قبول کنیم یا دم خروس را!به شما توصیه می کنم آرامش خود را حفظ کنیدبرای اینکار بد نیست یه دوش آب سرد بگیرید شاید اینکار به شما در شناسایی هویت آدمها هم کمک کند
در ضمن متشکرم که به من یادآوری کردیدکه روشنفکرها به ایران ضربه زده اند !و لابد متحجرها باعث پیشرفت آن شده اند!این را هم باید اضافه کنم که جنگی در کار نیست (لااقل از طرف من)شاید شما هم دچار توهم دشمن شده اید که این روزها خیلی باب شده برای رفع این مشکل هم بد نیست سری بزنیدبه یک رو......
ی

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

در این گفتگوی خصمانه هم  ظاهرا همه فراموش کرده اند که نگارنده از آنها چه انتظار دارد  . شما تنها اینجا را به مناظره ای بدل کرده اید. ولی راست هم می گوید که  امیر دچار توهم دشمن شده است . چون آغاز گر این بحث را خود او می دانم . (برای تایید حرف بنده به چند سطر بالاتر رجوع کنید .)

 

نویسنده: شهرزاد

شنبه 18 تير1384 ساعت: 3:52

ببخشید در سطر اول بجای "بهمن"اشتباها "امیر"آمده است.

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: بهمن

شنبه 18 تير1384 ساعت: 4:4

شهرزاد عزیز
این چندمین وبلاگی است که من شاهدم امیر سعی کرده آنجا را به آشوب بکشد . خواهش می کنم فراموشش کنید و به مطالب س بپردازید . این باعث خواهد شد وقتی به وبلاگ های دیگه سر می زند بی نتیجه از تشنج برگردد
در ضمن از این که لینک عکس صمد خوب کار نکرد عدر می خام . می دونید که ارسال عکس با لینک همیشه موفقیت آمیز نیست . سعی می کنم از طریق یگه ای بفرستم
-
در ضمن من وبلاگی ندارم

س عزیز منتظر مطالب تازه با سبک زیبا و جذابت هستیم

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

باز هم جای خوشحالی دارد که آقای بهمن بقیه را به خواندن مطلب نوشته شده ی اینجانب دعوت می کنند ! و در تایید حرف ایشان مبنی بر ایجاد تشنج در وبلاگ توجه شما را به وبلاگ شهاب جلب می کنم . (البته الان دیگر در آرشیو شهاب است :

www.shahab1377.persianblog.com)

 

نویسنده: بهمن

شنبه 18 تير1384 ساعت: 4:31

س عزیز
هویت انسان ها به wwwدات هاي مسخره و بي سرو ته و جمع آوري مطالب از لبو فروش سر کوچه و ياد کردن از فسيل هاي تاريخ نيست
اينجا هم تريبون سازمان ملل نيست که با تابلوي هويت براي رهگذران ظاهر شويم .
همان قدر که س مي داند دوستانش چه کساني هستند که پيام مي گذارند کافي است اجازه داشته باشيم چند خطي در گرفته هاي حسي از دست نوسته هاي س بنويسيم
مي گويند در جهنم عقرب هايي هست که آدمي به افعي پناه مي برد
گاهي خدا را شکر مي کنم که جمهوري اسلامي برقرار شد و رژيم به دست روشن فکران اين چنيني نيافتاد که با افکار مترقي شان (!) جه ها بر سر اين ملت بد بخت مي توانستند بياورند
کساني که تحمل شنيدن ساده ترين ابراز غقيده ها را در مورد يک دست نوشته ندارند مگر مي توانستند انتقاد هاي اجتماعي را پذيرا باشند. تازه اين افراد داعيه ي اصلاح جامعه را دارند
-
کوري عصا کش کور دگر بود
فرض کنيد دوستان س از ادبيات هيچ نمي دانند و فقط آن چه را که حس کرده اند پسنديده اند و نوشته اند. چه انگبزه اي مي تواند آدمي را جنين به حمله وادارد؟؟
اينجاست که آزادي و دموکراسي قبل از وقوع در جامعه در ذهن افراد محک مي خورد و خمير مايه ي پذيرش آزادي شناخته مي شود.
آن چه شاهدش بودي تنها تهاجمي بود به يک کلام . آن هم از طرف کسي که خود را منورالفکر مي داند - ببين در بين عوام الناس چه خبر است - هر چند که اين گونه روشن فکران بسي خطرناک تر از افراد بي سوادند.( دزد چو با چراغ آيد گزيده تر برد)
ناشي گري ما را ببخش که از اول مي بايست سکوت اختيار مي کرديم و موضوع امير را با فراموشي آرام مي کرديم.
نوشته هاي زيبايت را ادامه بده - سيال بودن کلام و مبهم بودن آن به خواننده اجازه مي دهد بدون دانستن اصل ماجرا تصوراتي به فراخور حال خويش بسازد و همين است گه يک بيان شعر گونه را از وقايع نگاري متمايز مي کند

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

باز هم در تایید حرف آقای بهمن می گویم که واقعا عدم تحمل از سوی شمایی که ادعای توصیه های اخلاقی به بنده دارد (غره نشو-عامیانه بنویس)، آیا مفهومی خاص در ذهن هر انسانی ایجاد نمی کند؟

واقعا چیست علت اینهمه عناد ؟

 

نویسنده: شهرزاد

شنبه 18 تير1384 ساعت: 5:7

دوست عزیز بهمن
قبل از جوابیه برای امیر برای شما پیامی نوشته بودم که متاسفانه فراموش کرده بودم آنرا ارسال کنم :از لطف شما ممنونم(درمورد عکس صمد)
ازخواندن نقطه نظرات شماکه نمایانگر دید و معلومات وسیعتان می باشد واقعا لذت می برم.در مورد امیر منهم با شما موافقم و به هیچ وجه قصد ادامه بحث با ایشان را ندارم

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

خداوند را شاکرم که بالاخره این بحث با روشن بینی دوستان به اتمام خودش نزدیک می شود!

 

نویسنده: Tara

شنبه 18 تير1384 ساعت: 18:43

aghaye Amir,man be onvaneh yek khannadeye moshtagh in Weblog bad nadidam ke in nokteh ra motezaker basham ke baraye khannadeye ye matlab ,mofid va jalb boodaneh on ahamiat dare va na hoviate nevisande ke man fekr mikonam az didgahe shoma dar yek E-Mail adres kholase shodeh va bas.

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

با تشکر از شما! بنده نیز در سطوری بالاتر عرض کردم که هویت انسان ها در این دنیای مجاز ی اصل وجودی نمی باشد بلکه آنچه مهم است نظرات انسانی و آگاهانه آنهاست .

 

نویسنده: امير

يکشنبه 19 تير1384 ساعت: 1:26

دوست عزیز تارا
ضمن تشکر از برخورد متین و منطقی شما - توجه میدهم که به هیچ وجه منظورم اون هویت اصلی نیست .که می تواند به حد اعلا مجازی و دروغ باشد .بلکه شهامت ابراز همون مجاز است از طرف دوستانی که در تاریکی سنگ می اندازند .
در تایید حرف شما این را بگویم که ممکن است از مطلبی شما خوشتان بیاید و من نه . و یا برعکس
اما به عنوان یه انسان بی طرف برخوردی فاشیستی تر و نظامی گر از این برخورد هست که دوستان با من کرده اند؟
آیا اینها با این برخوردها می توانند معترض برخورد با صاحبان اندیشه باشند که حال در زندانها هستند؟ به نظر من با این برخورد ها حتی مشوق و زمینه ساز رفتار های اینچنینی در اجتماع هم هستند . اجتماعی که خود معترضان آن هستند و در پی تغییرش.
نه دوستان اگر قرار است تغییری حاصل شود باید اول از رفتار های خودمان باشد .
متشکرم از حوصله شما .

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

من پیشنهاد می کنم آقای امیر زیاد تندروی نکرده و اگر فراموش کرده اید که آغاز گر این بحث که بوده ، سری به چند سطر بالاتر بزنید .آنچه شما از آن به عنوان برخوردی فاشیستی یاد کرده اید ، تنها پاسخی است از طرف دوستان دیگر به افکار خودخواهانه و نخ نما شده جنابعالی . آن شما بودید که نظر دیگران را به سخره گرفتید و آنها را به جنگی لفظی دعوت کردید .ولی شاید هم اشتباه من بوده که جایی و فضایی برای این کارگذاشته ام . اگر کمی با صبر و حوصله پاسخگوی همه نظرات بودم ، شما و امثال شما فرصت نمی یافتید که چنین خانه امنی را به نا امنی بدل کنید !

آن صاحبان اندیشه ای که شما از آنها با افتخار یاد می کنید و سنگ آنها را به سینه می زنید ، نیز گاها افکار پوسیده شما را دنبال کرده  و می کنند و این افراد به نظر بنده شایستگی چنین حمایتی را ندارند چرا که چون فضای مورد نظرشان را نیابند همچون کودکی به شیون و زاری  می پردازند و نظر همه را به خود معطوف می کنند و در آن هنگام است که خیل عظیمی از امثال من و شما به دادخواهی از آنها می شتابیم و در پی جبران حقوق از دست رفته اشان گریبان چاک می دهیم  ولی حیف که در آن لحظه نمی توانیم چهره کریه و بی حجاب آنان را ببینیم که اگر می دید یم دیگر چنان با افتخار از آنها دم نمی زدیم .

من هم با شما موافقم که اگر قرار باشد تغییری ایجاد شود ابتدا از خود انسان آغاز می شود ولی درد شما و امثال شما این است که خودتان  را دانای کل می دانید و در پی تغییر افکار بقیه هستید هر چند که به ظاهر افکار خود را در پی  تغییر و مترقی نشان می دهید . ای کاش می دانستید که این تغییرات در نوئیسنده این وبلاگ مدتهاست که ایجاد شده ، فقط کمی هوشیاری لازم داشت از طرف دوستانش که ظاهرا شما از آن بی بهره بودید !

پنجشنبه شانزدهم تير 1384


روح سرگردان

 

 

Top of Form

روح سرگردان

 

 

 

نویسنده: بهمن

جمعه 17 تير1384 ساعت: 20:30

::شاید فکر می کند پرتو شمع او را می سوزاند.""
سوختن همیشه عامل گریز نیست
::
نه. شاید او روح من نیست::
شاید وحشت اش از این است که روح تو محدود شود
::
چرا جسمم را جدا کردی از اویی که نمی شناسمش ؟::
روح اش را اگر می شناسی - پس در گنارت خواهد بود
::
آیا در این ظلمات شب هنگام نمی خواهی به من بگویی که او کیست ::
افسوس اگر لذت ناشناخته ها را لمس می کردی هرگز آرزوی ناختن کسی را نمی کردی
::
او را به من بشناسان!::
از بخت یاری ی ماست شاید ..................!!!!

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

باز هم از ایشان به خاطر حسن دقت در نوشته هایم تشکر می کنم .

 

 

نویسنده: امير

شنبه 18 تير1384 ساعت: 2:15

مي خوام جواب بهمن را بدم .اما افسوس ادبيات مکالمه و گفتگو را بلد نيست .مثل خيلي از آدمهاي اين روز گار که اداي کتاب خونها را در ميآرن.کاش خود "س" هم يکبار توضيح بده چي مي خواد بگه .والا من هم فردا شعر ميگم ها !!

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نمی دانم چه چیزی شما را وادار به پاسخگو بودنتان در مقابل دیگران می کند ؟آقای بهمن به جای شما و به جای همه بازدید کنندگان این وبلاگ نظرات کارشناسانه ای راجع به نوشته های من می دهند . کاری که هم صبر و حوصله می طلبد و هم احترام متقابل . شما اگر توانایی پاسخگویی در مقابل دیگران داشتید به ایراد نظر در مورد مطالب این وبلاگ می پرداختید . من بعید می دانم شما حتی یکبار هم نوشته های بنده را با دقت خوانده باشید . شاید که درد من  ، درد شما نیز باشد . من در اینجا نمی نویسم که شما و امثال شما بخوانید و به به و چه چه کنید . تنها فکر وجود حس مشترکی است که جوشش درونم را به شماها تقدیم می کنم . جوششی که از حس مشترک سرچشمه می گیرد.

 

 

 

نویسنده: بهمن

شنبه 18 تير1384 ساعت: 3:51

من به همه ی دوستان س پیش نهاد می کنم نه این جا بلکه هر جا که افرادی مثل امیر سر می زنند و آشوب به پا می کنند فقط به اصل مطلب که همان دست نوشته های لاگر است بپردازند. این افراد را من خوب می شناسم . این ها کارشان وب گردی و ایجاد تشنج و آشوب برای تفریح و خنده است
-
از دوستان س پذیرفته نیست که به جای لذت بردن از دست نوشته های او به مسایل حاشیه ای و بی اهمیت رهگذران بپردازند
از این رو سکوت و آرامش پسندیده ترین روش در مقابل افرادی است که نگاه از بالا به جوانان دارند- در نتیجه به دوستان س توصیه می کنم فقط از نوشته هایش لذت ببرند و جز این را ندید بگیرند
حیف است از میان انبوه پیام های یک وبلاگ تعداد زیادی صرف پاسخ گویی دوستان به گزافه گویی های فردی باشدکه تاکنون خطی ننوشته است
زنبور درشت بی مروت را گوی - باری چو عسل نمی دهی نیش مزن

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

باز هم در این آشفته باز ذهن آقای بهمن یگانه منجی بنده و این خانه شدند و همه را به آرامش و خواندن مطالب این وبلاگ دعوت کردند .

من نیز با ایشان موافقم که شما نیز می توانستید افکار درونتان را در خانه (وبلاگ) خودتان و نه در قالب افکار تهاجمی به دیگران که در قالبی ادبی و زیبا بنویسید و همگی را به آرامش و صحبت کردن دعوت کنید . البته اگر حرفی از جنس ادبیات برای گفتن می داشتید !

 

نویسنده: amir

شنبه 18 تير1384 ساعت: 16:37

جناب بهمن
از کی شما با دوخط نوشته شدید دوست س ؟
حالا موقع اظهار نظر خودد س است .ما همه منتظریم .که ببینیم ایشان خود چه نظری دارند.نه ؟؟

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

باز همان قصه قدیمی وکالت بنده . ای کاش دمی آسوده می نشستید و با خود می اندیشید که اگر س هم می خواست چون شما به چنین بحثهایی ادامه دهد ، دیگری نیازی به نوشتن در صفحه وبلاگش نداشت و د رهمان چت روم ها وقت می گذراند.

دراینجا می توانم مطمئن باشم که شما  حتی مطالب زنجیر وار بنده را نخواندید . از جمله "زنجیر،احساس زنانه ، روح سرگردان و سایه و ...) وگرنه مطمئنا به  نتیجه ای  می رسیدید ، هر چند غیر دلخواه....

 

نویسنده: بهمن

شنبه 18 تير1384 ساعت: 19:18

متاسفم که همه چی رو باید بی پرده و با الفبای ابتدایی نوشت و حالی کرد
نیاز به انتظار نیست - س نظرش رو با عنوان :: سایه :: نوشته و موضوع را ختم کرده است.
او دریافته است که آن که احساس اش را از او گرفته بود . دیگر جز صندوق غبار آلود فکرش چیزی ندارد نثار کند و کسی نمی داند سایه کجا رفته.

::
غبار نشسته بر صندوقچه فکرش می گریزد::
::
می نشنید و رو به سوی بی انتهای دریا ، امواج را می بیند ::
::
امواج پر هستند از غرور و تردید ::


 

وب سایت    پست الکترونیک

 

باز هم  این آقای بهمن است که بدون کوچکترین ادعایی پی به اصل وجودی این مطلب برده . امیدوارم که فراموش نکرده باشید که:

(در همه چیزی رازی نیست

رمزی نیست

گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست.)

از شما که ادعای  قیم بودن را می کنید بعید است که در نیافته باشید . البته من هم چندان اصراری به دریافتش از طرف شما ندارم ولی  این عدم درک با ادعاهای پیشین شما همخوان نیست .

 

نویسنده: امير

يکشنبه 19 تير1384 ساعت: 0:51

و عجبا که صاحب این اثر خود سکوتی پر معنا کرده.شاید به نوعی شما را تایید میکند.و اظهار نظر های شما را .نمیدانم !!

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

پس خود شما هم خوب  می دانید که وقتی حرفی یا مطلبی درست باشد دیگر جای بحث و نظر نمی ماند ؟

 

نویسنده: بهمن

يکشنبه 19 تير1384 ساعت: 14:12

کلام آخر
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است
اگه تو ذهن خودمون به آدما نگاه کنیم اونا رو غول می بینیم
اگه از بالای کوه به آدما نگاه کنیم اونا رو اندازه ی مورچه می بینیم
اگه از ماه به زمین نگاه کنیم آدما رو هیچ نمی بینیم
کمی باید از خود خارج شد و واقعیت ها رو آن چنان که هست دید . آدما در واقع هیچ نیستند ............................................

 

وب سایت    پست الکترونیک

نویسنده: امير

يکشنبه 19 تير1384 ساعت: 18:41

خوبه
خوشحالم .میشه امیدوار بود که با شما در آرامش هم صحبت کرد .دوست من دست شما را می فشارم .بیا با منطق پیش بریم .حالا زوده
چرا کلام آخر؟

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: بهمن

يکشنبه 19 تير1384 ساعت: 21:58

امیر جان -
زیاد خوش حال نباش که کلام آخر منه -
دست از پا خطا کنی همین دور و ورام ................................
D:

 

وب سایت    پست الکترونیک

آقای امیر اگه یک بار دیگر نظرات خودتان را بخوانید متوجه می شوید که شما فقط به پهن کردن دامی برای دیگران آمده اید . تا اگر کسی حرفی زد یا نظری بر خلاف میل و نظر شما نوشت ، دست به کار شوید ! ولی علتش را هنوز در نیافته ام .

و حتی آقای بهمن نیز در اینجا با کلامی طنز آمیز اشاره ای دارد که هر چی بگی من هم می گم . ولی ای کاش اینچنین نباشد و ما بتوانیم دوستانه در کنار هم به  تعادلی دست پیدا کنیم . من امیدوارم  که بعد از این مطالب دیگر شاهد چانه زنی های بی جهت نباشیم و از همه کسانی که یا صاحبنظر هستند و یا خود را صاحبنظر می دانند دعوت می کنم فقط به  نقد نوشته های  نویسنده وبلاگ بپردازند .

 

 

شنبه هجدهم تير 1384


سلامی دیگر

 

Top of Form

سلامی دیگر

 

 

نویسنده: امير

يکشنبه 19 تير1384 ساعت: 0:48

جسارتا من هم همین سرود را در بلاگم آوردم سر بزنید

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

نویسنده: امير

يکشنبه 19 تير1384 ساعت: 0:56

با سلامی دیگر به محضر شما .
میخواهم استدعا کنم از اینهمه تماشاچی بودن درآیید و از اینهمه نقد بر نوشته ها و افکارتان نقدی قلمی فرمایید .
متشکرم با آرزوی توفیق .

 

وب سایت    پست الکترونیک

 

ای کاش مطالب نوشته شده شما نقدی بود برنوشته های من . که اگر چنین بود بنده در انتظار درخواست شما مبنی بر نقد آنها نمی ماندم و چه بسا استقبال می کردم ولی یا من تعریف نقد اثر را نمی دانم یا شما!

 

 يکشنبه نوزدهم تير 1384


روز مرگی ام را به سخره گرفته ام

 

 

روز مرگی ام را به سخره گرفته ام

 

 

 

نویسنده: امير

يکشنبه 19 تير1384 ساعت: 22:16

تمام صحبت های من و بهمن و میس شهرزاد را بردم تومتن وبلاگ تا دیگران هم بخوانند و قضاوت کنند .
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.

 

نمی دانم به دنبال چه هستید ؟ ولی آوردن مطلبی آن هم بدون اجازه صاحب خانه در خانه خودتان گناهی است نابخشودنی . شاید شما کوچکترین ارزش و احترامی نه برای من و نه برای نویسندگان آن نظرات و نه حتی برای خود  قائل نبودید که چنین کردید ؟!

ولی بدانید که  هیچگاه زبانی به سخن نمی آید مگر اینکه ...

 

در پایان از همه عزیزانی که با صبر و متانت به وبلاگ بنده سر زده اند تشکر

می کنم  و منتظر نقدهای شما بر نوشته های هر چند نا چیز م هستم .

موفق و پیروز باشید .

س

  نوشته شده در  دوشنبه 20 تیر1384ساعت 13:7  توسط س  | 

 

 

نمی دانم دستان کدام بازیگر مرا چنین با روزمرگی آشنا کرد

 

نمی دانم همان روزمره گی است یا واقعا روزمرگی !

 

شاید روز مرگی همان شب باشد

 

یعنی مرگ روز و

 

 آغاز شب

 

ولی روز مره گی کسالت بار تر از آن است که تو بتوانی

 

تعریفش کنی

 

خلقش کنی

 

بیازماییش

 

روزمره گی گناه من است

 

شاید که اندیشه ام روزمره شده

 

شاید هم روزم

 

یا که شبم

 

ولی من شایسته بهتر از آن بودم

 

من بودم و هستم

 

دستان زنجیر شده ام را رها می کنم

 

از همه آنچه مرا دچارش کرده

 

به دور می اندازمش

 

ولی نه

 

شاید بهتر آن است که او را به سخره گیرم

 

آری

 

آری

 

روزمره گی ام را به سخره می گیرم

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه 19 تیر1384ساعت 20:3  توسط س  | 

 

با تشکر از همه دوستان عزیزی که با نوشتن نظرات شخصی اشان مرا همراهی کرده اند و باعث بهتر دیدن و دیده شدن من شدند . اضافه می کنم که نوشتن من  با عنوان سلامی دیگر در این پنجره به معنای تایید یا رد نظرات شخصی کسی نمی باشد و امیدوارم نظرات سازنده شما دوستان در مورد مطالب نوشته شده در این وبلاگ  مرا در راه  رسیدن به هدفم یاری دهد .

در پایان فریادهای درون خسرو گلسرخی، شهید راه خلق  را در قالب شعر سرود پیوستن به شما دوستان هدیه می کنم   . کسی که برای جانش چانه نزد چرا که  خود را فرزند خلقی  مبارز می دانست !

باید که سلامی دیگر گونه آغاز کنیم !

 

سرود پيوستن

باید که دوست بداریم یاران را

باید که چون خزر بخروشیم.

فریادهای ما اگرچه رسا نیست

                                               باید یکی شود.

باید تپیدن هر قلب اینک سرود

باید سرخی هر خون اینک پرچم

بایدکه قلب ما

                                                سرود ما و پرچم ما باشد.

باید در هر سپیده البرز

                              نزدیکتر شویم

باید یکی شویم

اینان هراسشان ز یگانگی ماست...

باید که سر زند

                      طلیعه خاور

                                       از چشم های ما

باید که لوت تشنه

                          میزبان خزر باشد

باید کویر فقیر

                    از چشمه های شمالی بی نصیب نماند.

باید که دست های خسته بیاسایند.

باید که خنده و آینده جای اشک بگیرد

باید بهار

            در چشم کودکان جاده ری

  سبز و شکفته و شاداب

باید بهار را بشناسند

باید جوادیه بر پل بنا شود

پل

    این شانه های ما.

باید که رنج را بشناسیم

وقتیکه دختر رحمان

                      با یک تب دو ساعته می میرد

باید که دوست بداریم یاران را

باید که قلب ما 

                   سرود و پرچم ما باشد...

 

  نوشته شده در  شنبه 18 تیر1384ساعت 21:16  توسط س  | 

 

 

 

غریب و تنها، روی شنهای چشم بسته ساحل ، سایه اش می گریزد.

 

در پس قدمهایش امواج می دوند ،

 

موجهایی  که مست می کنند دیوار را

 

دریا را .

 

باد بانگ بر می دارد و بغضش را می کوبد بر دیوار و ساحل

 

قدمهایش می لرزند

 

او مبهوت خویش است .

 

نیستی را حس می کند

 

نبودن را حس می کند

 

مرگ را حس می کند  

 

ولی  نمی گریزد

 

افکارش نیز او را همراهی می کنند

 

غبار نشسته بر صندوقچه فکرش می گریزد

 

می نشنید و رو به سوی بی انتهای  دریا ، امواج را می بیند

 

امواج پر هستند از غرور و تردید

 

چه حس آشنایی

 

امواج سرکش و مست در می رسند و

 

 ناشناخته می بلعند جسمی را که روحش مشغول و سرگردان است .

 

 

دیگر بار آرام می گیرد آبی دریا و سیاهی شب

 

کسی نمی داند در این امواج آبی و آرام چه غرور و هیجانی نهفته است

 

کسی نمی داند کدامین سایه ، سایه اش را ربود

 

کسی نمی داند سایه کجا رفت

 

کسی نمی داند

 

نمی داند...

 

 

  نوشته شده در  شنبه 18 تیر1384ساعت 9:7  توسط س  | 

 

  

نیمه شب است و من در راه خوابی هستم که روح خودم را اندوهگین می یابم . روح من

 

 اندوهگین است .

 

شاید فکر می کند پرتو شمع او را می سوزاند.

 

نه. شاید او روح من نیست.شاید سایه ای لرزان است. چهره ای غم انگیز و سیاه ،  گویی

 

  مرده ای سرگردان.

 

پرتو سوزاننده شمع خاموش شد از عبور آن سیاهی سرگردان ولی نقش سایه اش نماند بر

 

  دیوار.

 

چرا می رود؟به کجا می رود؟ تو که هستی؟

 

ای خدای بی همتایم چرا من تنهایم در این کلبه تاریک؟

 

چرا جسمم را جدا کردی از اویی که نمی شناسمش ؟

 

اگر تو می گویی که جسم ساکن اویم، روح سرگردان من سوی کدامین جسم در پرواز است

 

  و می آزارد جسمی را که نمی شناسد او را؟

 

آیا در این ظلمات شب هنگام نمی خواهی به من بگویی که او کیست ؟آیا او به راستی روح

 

  آزرده من است؟

 

پس چرا در کنار من آرام نگرفت و به آرمشم نرساند؟

  

ای کسی که در تنهاییم تنها به یاد تو هستم ، او را به من بشناسان!

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 16 تیر1384ساعت 23:1  توسط س  | 

 

آيت الله مصباح يزدي طي سخناني در جمع اعضاي كانون طلوع گفت : « ديشب يكي از دوستان حاضر در جلسه نقل كرد قبل از برگزاري مرحله اول انتخابات به محضر يكي از علماي اهواز رسيدم , ايشان گفت نگران نباشيد , احمدي نژاد رئيس جمهور مي شود. ايشان گفته بود كه شخصي شب بيست و سوم ماه رمضان درحال احيا پيش از نيمه شب به خواب مي رود. در خواب به او ندا مي شود كه بلند شو براي احمدي نژاد دعا كن , وجود مقدس ولي عصر(عج ) دارند براي احمدي نژاد دعا مي كنند. ميگويد من حتي اسم احمدي نژاد را نشنيده بودم و اصلا او را نميشناختم . » اين مطلب در هفته نامه « پرتو سخن » شماره 284 به چاپ رسيده است .

به نقل از روزنامه جمهوری اسلامی

  نوشته شده در  چهارشنبه 15 تیر1384ساعت 20:28  توسط س  | 

 

 

 

او احساسم را از من گرفت

 

 

من احساس زنانه ام را از تو پس گرفتم

 

 

تنی ضعیف و زخمی را آرامش بخشیدی

 

 

تسلی اش دادی

 

 

و خلقش کردی

 

 

من همه توام

 

 

قطره ای از همه وجودت

 

 

او مرا در خودش مهار کرده بود

 

 

و تو مرا رها کردی

 

 

من خودم نبودم

 

 

 و شدم

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 14 تیر1384ساعت 21:16  توسط س  | 

 

 6133 خط ارتباط مردم با رئيس جمهور منتخب

دفتر رييس جمهور منتخب در اطلاعيه اي از مردم به ويژه نخبگان دعوت كرد با ارسال نظرات و پيشنهادات خود در زمينه هاي مختلف، دولت 70 ميليوني را ياري كنند.
به گزارش ايرنا در اين اطلاعيه آمده است: «درپي تماس هاي مكرر مردم درخصوص ارايه پيشنهادات به رييس جمهوري منتخب، بدينوسيله از مردم شريف به ويژه نخبگان جامعه دعوت مي شود با ارسال پيشنهادات و نقطه نظرات خود در زمينه هاي مختلف، دولت 70 ميليوني را در تحقق اهداف موردنظر ياري نمايند.»
در اين اطلاعيه تصريح شده است: «شايان ذكر است كه انشاءالله پس از استقرار دولت جديد موضوع رسيدگي به درخواست ها و شكايات مردمي در دستور كار دولت قرار خواهد گرفت و در اين خصوص اطلاع رساني لازم انجام خواهد شد.»
در اين اطلاعيه تلفن تماس 6133، و نشاني پستي: تهران، خيابان پاستور، دفتر ارتباطات مردمي رييس جمهور منتخب براي ارسال نظرات و پيشنهادات ارايه شده است.

به نقل از روزنامه کیهان


 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 14 تیر1384ساعت 17:21  توسط س  | 
 

مست از شراب یاد تو

ساغری زدم

من همه هشیار

او همه مست

هشیاری ام از مستی اش بود

سرخی گونه هایم را در مقابل  دیدگان کنجکاوت یافتم

و سر فرود آوردم در مقابل عمق نگاهت

نگاهی که هجران داشت

عطش و عشق داشت

  غوطه وری داشت

و من چه کودکانه از مقابلت می گذشتم

و چشمان خسته ام را از عمق وجودت می دزدیم

می دزدیدم حتی از خودم

مبادا که مرا دریابی

مبادا که  دریابم و  بیابم خودم را

 

  نوشته شده در  سه شنبه 14 تیر1384ساعت 1:16  توسط س  | 

 

 

 

از تنگنای محبس تاریکی

 

 

از منجلاب تیره این دنیا

 

 

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

 

 

آه ای  خدای قادر بی همتا

 

 

یکدم زگرد پیکر من بشکاف

 

 

بشکاف این حجاب سیاهی را

 

 

شاید درون سینه من بینی

 

 

این مایه گناه و تباهی را ...

 

 

آه ای خدا چگونه ترا گویم

 

 

کز جسم خویش خسته و بیزارم

 

 

هر شب بر آستان تو با حسرت

 

 

گویی امید جسم دگر دارم....

 

 

 

 

 

 

فروغ فرخزاد

  نوشته شده در  دوشنبه 13 تیر1384ساعت 20:44  توسط س  | 
 

چند سالی است که درروزهای هفتم تا چهاردهم تیر ماه ، سکوت از قلعه بابک رخت می بندد. مردم به ویژه آذری‌ها با حضور درقلعه جمهور، روزی را که می گویند زادروز بابک خرمدین است، جشن می‌گیرند. جشنی که بنا بر برخی شنیده ها، زمان واقعیش تیر ماه نیست.

ادامه در روز آن لاین

  نوشته شده در  یکشنبه 12 تیر1384ساعت 9:2  توسط س  | 
 

محمود احمدی نژاد, رئيس جمهوری جديد ايران, در غرب ناشناخته می باشد. به نظر می رسد كه يك دفعه ظاهر شده است تا با به دست آوردن 62 درصد ا ز آراء, يك كانديد بيشتر شناخته شده و مشهور تر مانند علی اكبر هاشمی رفسنجانی كه دو دوره قبل رئيس جمهور بود را شكست دهد.

احمدی نژاد كه 49 ساله است در گرمسر در شرق تهران به دنيا آمد. او پسر يك آهنگر است...
با آغاز انقلاب در سال 1979, احمدی نژاد نماينده دانشجويان دانشگاه علم و صنعت در
دفتر تحكيم وحدت حوزه دانشگاه كه بعدا بعنوان دفتر تحكيم وحدت شناخته شد,  بود....

ادامه در وبلاگ امید آرمانی

  نوشته شده در  شنبه 11 تیر1384ساعت 17:40  توسط س  | 
 

 

 

 مهدي کلهر، مشاور فرهنگی محمود احمدي نژاد عزل شد

 

 محمود احمدی نژاد بدنبال سخنان حیرت آور کلهر، مشاور فرهنگی خود که اعتراض شدید نمایندگان

 اصولگرا در مجلس را به دنبال داشت وي را از سمت مشاورت خود عزل كرد. برکناری کلهر به گفته منابع

 مطلع تحت تاثیر فشارهای وارد آمده از سوی جناح اصولگرا بر احمدی نژاد صورت گرفته است.

  نوشته شده در  شنبه 11 تیر1384ساعت 12:15  توسط س  | 


بی بی سی : دولت آمريکا روز چهارشنبه خواستار آزادی فوری و بی قيد و شرط اکبر گنجی، روزنامه نگار ايرانی که 62 ماه گذشته را در زندان سپری کرده، شده است. اين درخواست يک روز پس از آن صورت می گيرد که خانواده آقای گنجی خواستار کمک سازمان های حقوق بشر بين المللی برای آزادی وی شدند.

شان مکورمک، سخنگوی وزارت خارجه آمريکا، گفت: "آمريکا خواستار آزادی فوری و بی قيد و شرط اکبر گنجی است."

وی در بيانيه ای کتبی نوشت: "ما بيش از پيش نگران سلامت آقای گنجی و وضعيتی که در آن نگهداری می شود هستيم."

آقای مکورمک افزود: "تلاش های شجاعانه آقای گنجی برای تحقيق درباره کشتارهای فراقضايی توسط نيروهای امنيتی ايران و تعهدش به آزادی بيان و دولت دموکراتيک، او را به شخصيتی محترم نزد بسياری از جهانيان بدل کرده است."

وی گفت که آقای گنجی به خاطر "ديدگاه های سياسی و فعاليت های مسالمت آميزش" زندانی شده است و گزارش های تازه که حاکی از به خطر افتادن وضعيت سلامتی آقای گنجی و منع او از دسترسی به اعضای خانواده و وکالت حقوقی است، زنگ خطر را برای آمريکا به صدا درآورده است.

آقای مکورمک گفت: "بدرفتاری با او در زندان، نقض جدی حقوق اساسی بشر است."

او افزود: "ما به همراه حاميان بين المللی حقوق بشر و بسياری از هواداران آقای گنجی در ايران، از دولت ايران می خواهيم آقای گنجی را آزاد و نسبت به فراهم آوردن مراقبت های پزشکی لازم برای وی اطمينان حاصل کند."

اکبر گنجی به بيماری آسم مبتلاست و هم اکنون در زندان اوين و در سلول انفرادی بسر می برد
  نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1384ساعت 17:21  توسط س  | 
 

 

انجمن دفاع از آزادي مطبوعات  نظر صريح و شفاف  احمدی نژاد در مورد گردش آزاد اطلاعات و آزادي بيان  را خواستار شد

 انجمن دفاع از آزادي مطبوعات  اعلام كرد كه در جريان انتخابات نهمين دوره‌ي رياست جمهوري توقيف روزنامه اقبال، محاكمه‌ي برخي وبلاگ‌نويس‌ها در برخي شهرستان‌ها و ايجاد سانسور در برخي اخبار را در افق آينده‌ي تعامل با روزنامه‌نگاران و مطبوعات كشور علامت مثبتي نمي‌بيند.

شمس الواعظین  هم‌چنين خاطرنشان كرد كه اعضاي شوراي مركزي انجمن دفاع از آزادي مطبوعات 14 مرداد سالروز مشروطيت با حضور در در منزل آيت‌الله منتظري در قم، لوح برگزيده‌ي قلم طلايي سال 84 را به وي اهدا خواهند كرد.

  نوشته شده در  چهارشنبه 8 تیر1384ساعت 18:58  توسط س  | 

عضو فراكسيون اصولگرايان مجلس هفتم:
علت حملات رايس به ايران به شكست وي در رابطه عشقي بايك جوان ايراني مربوط است
تهران- خبرگزاري كار ايران

شكرالله عطارزاده، عضو فراكسيون اصولگرايان مجلس هفتم،گفت: تحقيقات يك نماينده زن مجلس هفتم نشان مي‌‏دهد علت حملات و تاخت و تازهاي خانم رايس به مقامات ايراني، به شكست وي در رابطه عشقي با يك جوان ايراني مربوط است.

 

ادامه

  نوشته شده در  چهارشنبه 8 تیر1384ساعت 17:15  توسط س  | 

 

  

خواب هایم را جان خواهم بخشید

 

درآن سوی قفس شب

 

دیگر از شب هراسی ندارم در دل

 

دیگر تو را نمی یابم

 

دیگر آزارت نمی دهم

 

خواب هایم را می بینم که چه سرد و بی صدا می آیند و می روند

 

خواب هایم آرام و محزونند

 

دمی تا جان دادنشان مانده

 

تنهایی آزارشان می دهد

 

خواب هایم را جان خواهم بخشید.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 8 تیر1384ساعت 8:57  توسط س  | 

 

 

تنش‌هاي موجود در ساختار فلسفي ذهن خود را پيش از اينکه دير شود، تشخيص دهيد !

با تشکر از دوست عزیزم  روژین 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 7 تیر1384ساعت 17:52  توسط س  | 

 

 

 

اینک دیگر نمی دانم غم درونم را با که قسمت کنم

 

تویی که انگار نمی شناسمت

 

کجایی؟

 

به دیده کدام پرنده در آمدی؟

 

تو فهم زمان را  به من آموختی

 

از بی زمانی سخن نگو

 

فرق است میان مرگ و نیستی

 

مرگ پایان است

 

و نیستی فقدان

 

با من از مرگ سخن نگو

 

تو به من چگونه اندیشیدن را آموختی

 

تو به من یاد دادی که چگونه لحظه لحظه ام را دریابم

 

حال چگونه توانم که تو را در نیابم

 

خودت را به من نشان بده

 

بگذار که من هم ظهور کنم

 

بیابمت و فرابگیرمت

 

اینک دست کدامین زندان  زمان تو را از من گرفت

 

نابود باد دست و زبان و سخن خیانتگرش

 

با من از مرگ سخن نگو

 

قلب شکسته ام را دریاب و التیامش بخش

 

 

06/04/84

  نوشته شده در  دوشنبه 6 تیر1384ساعت 12:27  توسط س  | 

 

 

می گریزد او

 

شب می رسد

 

شب و تاریکی می آید ، وهم او هم

 

قصه های نا تمام روز در شب نمودی دیگر می یابد.

 

شب همچون صیادی است که تورش را در آب می اندازد و منتظر می ماند

منتظر می ماند تا ببیند چه صید کرده.

 

او هم مثل صیاد صبور است و متین

 

بی دغدغه و مست و خراب

 

در سرسرای شب او را انتظار می کشید ولی نمی دانست اگر بیاید می تواند بیابش

 

نور زرد چراغ آزارش می دهد .نور زرد تهوع آور

 

می اندیشد همچون چراغی که از زردی اش خوشحال است

 

چه کرده ای با خودت ؟

 

کجا بودی ؟

 

کی آمدی؟

 

انگار می خواهد زنجیر سیاهی به پایش ببندد که دیگر نرود

 

ولی نمی تواند

 

ولی نه

 

انگار تازه زنجیرهایش آزاد شده اند. هنوز جای پای زنجیرها را می بیند

 

ولی چه آرام و متین سکوت را آموخته بود

 

نمی دانست این سکوت نشان خوبی یاست یا بدی!

 

 

 

05/04/84

  نوشته شده در  دوشنبه 6 تیر1384ساعت 12:27  توسط س  | 

 

چه سخت است یاد دخترکی معصوم در شبی نا آرام و وحشی. شبی که وحشتش از دور به گوش می رسد. شبی که جاذبه اش روشن نیست. دیگر دخترک به یاد نمی آورد که مادرش در قصه ها برایش از شب و روز می گفت . از روشنی و سپیدی روز و از سیاهی و تیره گی شب.

راستی مادر! چه سنگین است این واژه . (واژه باید خود باد . واژه باید خود باران باشد.)

واژه ها چه سنگین و سخت انتخاب می شوند. انگا رآدمی آنها را درون گردابی سرد و سیاه می ریزد و از دور به آنها می نگرد و بعد چه سخت است انتخاب از میان آنها.

دخترک آرام و غمگین نشسته. سرد و بی صدا. دستانش را روی سرش گرفته در تاریکی . به تنهایی و آرامش گنجه ای فکر می کند که روزی روزگاری تسلی خاطرش بود. گاهی که خسته از همه دردها و خستگی هایش به آنجا پناه می برد، تنها او بود که در میان سیاهی و تاریکی نه آن تاریکی قصه های غصه دار مادر به کمکش می شتابید و آرامش می کرد. آنجا هم باز دستانش را روی سرش می گذاشت و می نشست . می نشست در تاریکی و تنهایی و شاید قطره اشکی.

قطره اشکی که اگر زودتر درکش می کرد ، بهترین و تنهاترین دوستش را یافته بود. اما او آنرا نپذیرفته بود. نفهمیده بود و شاید هم هیچوقت نفهمد . حتی شاید او دختر بودنش را نفهمیده باشد.

لعنت بر احساسش . بر سنگ دلی اش . تا کجا می توانی چنین با خود بجنگی . با خود مهربان باش !

 

(....

در زمستان گل داد یاس پیر .دست از گمان بدار.

سارا بیا دعا کنیم.

پرواز اعتماد را با هم تجربه کنیم

....

تا به تو دل دهد

آسوده خاطرت کند

من پا پس می کشم و در نیم گشوده به روی تو بسته می شود.....

....)

انگار هر چه خوانده ، دیده ، شنیده در اطراف مغزش به چرخش کرم وار خود ادامه می دهند . چرا رها نمی شود؟چرا آسوده اش نمی گذارند؟چرا نمی روند؟

نه! تنهایم بگذارید . من به کسی احتیاج ندارم . من به خودم محتاجم. به درون دخترکی ساده و غم زده . شاید درونش به هولناکی چهره ترسانش نباشد.

آری ! او به خودش محتاج است. باید که خودش را دریابد وگرنه دیر می شود. همین فردا. نه. فردا دیر است . خیلی دیر است. همین حالا.

چشمش را می بندد و در سیاهی به نقطه های رقصانی خیره می شود که انگار به او خنده را می آموزند، دوستی را ، وهم را . در شبی چنین مهتابی به مهتاب درون اش می نگرد و وجودش از گرمای آن گرم می شود. گرمی با سلول هایش آشتی می کند و او را با شعف و شادی آشنا می کند.

  نوشته شده در  یکشنبه 5 تیر1384ساعت 9:56  توسط س  | 
 

خبرگزاري فارس: محمود احمدي‌نژاد سال 1335 در شهرستان گرمسار به دنيا آمد، پدر وي آهنگر بوده و هفت فرزند داشت، محمود احمدي‌نژاد فرزند چهارم خانواده است و از يك سالگي به همراه خانواده خود از آن شهرستان كوچ كرده و در تهران اقامت گزيدند.

وي دوران تحصيلات خود را تا مقطع پايان متوسطه در مدارس تهران از جمله مدرسه سعدي و دانشمند پشت سرگذاشته و با كسب رتبه 130 از كنكور سراسري قبول شده و در سال 1354 در رشته مهندسي عمران دانشگاه علم و صنعت دوره تحصيلات عالي را شروع كرد، در سال 1365 در مقطع كارشناسي ارشد همان دانشگاه پذيرفته شد و در سال 68 نيز به عضويت در هيأت علمي دانشكده عمران دانشگاه علم و صنعت درآمده و در سال 1376 نيز موفق به دريافت مدرك تحصيلي دكتراي مهندسي و برنامه‌ريزي حمل و نقل ترافيك شد، ايشان ضمن تدريس در دانشگاه مذكور استاد راهنمايي دهها پايان نامه معتبر و علمي كارشناسي ارشد در زمينه‌هاي مختلف مهندسي بوده است.
احمدي‌نژاد پيش از پيروزي انقلاب اسلامي در كسوت دانشجو با شركت در مجالس مذهبي و سياسي وارد فضاي سياسي جامعه شد و با مشاركت در تهيه و توزيع اعلاميه‌هاي روشنگر قدم در راه خيل مبارزان انقلاب گذاشت، وي پس از پيروزي انقلاب اسلامي از پايه‌گذاران انجمن اسلامي دانشجويان بود.
احمدي‌نژاد از مرداد سال 1358 به عنوان نماينده دانشگاه علم و صنعت براي شركت در جلسات به حضور حضرت امام (ره) مشرف مي‌شد، كه استمرار اين جلسات در حضور مقام ‌معظم‌رهبري زمينه شكل‌گيري شوراي اوليه دفتر تحكيم وحدت را مهيا كرد.
وي با شروع جنگ تحميلي به منطقه غرب شتافت و تا سال 1364 در فعاليت‌هاي پشتيباني منطقه تلاش كرد و در سال 1365 داوطلبانه به تيپ ويژه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوسته و با طي دوره‌اي در قرارگاه رمضان در عمليات برون مرزي كركوك شركت نمود و بعد از آن نيز به عنوان مسئول مهندسي رزمي لشگر 6 ويژه سپاه و مسئول ستاد جنگ استانهاي غربي كشور به خدمت پرداخت.
دكتر احمدي‌نژاد در دهه شصت، چهارسال به عنوان معاون و فرماندار ماكو و خوي و همچنين 2سال به عنوان مشاور استاندار كردستان خدمت به مردم استانهاي آذربايجان و كردستان را نيز پشت سرگذاشته و از سال 1372 در شرايطي كه به عنوان مشاور فرهنگي وزير فرهنگ و آموزش عالي فعاليت مي‌كرد به عنوان اولين استاندار استان جديد التأسيس اردبيل منصوب شد. ايشان در كنار راه‌اندازي تشكيلات اداري استان سه سال پي در پي بعنوان استاندار نمونه كشور انتخاب شد، استانداري اردبيل در زمان مديريت ايشان عليرغم محدود بودن فصل كار عمراني به دليل سردسيري منطقه، در سالهاي 74 و 75 طبق رده‌بندي سازمان برنامه‌ و بودجه در زمينه فعاليت عمراني به عنوان استانداري برتر شناخته شد.
دكتر احمدي‌نژاد پس از بازسازي 7500 واحد مسكوني تخريب شده در جريان زلزله كه در طول مدت كوتاه 7ماه صورت گرفته بود، مورد تقدير قرار گرفت.
محمود احمدي‌نژاد در مهرماه سال1376 به دوره خدمت در استانداري اردبيل پايان داده و از آن پس تا كنون به عنوان عضو هيأت‌علمي دانشكده عمران دانشگاه علم و صنعت مشغول تدريس و انجام فعاليت‌هاي مختلف علمي، فرهنگي، سياسي و اجتماعي بوده است. وي در 13 ارديبهشت ماه سال1382 طبق مصوبه دويست و چهل‌و هفتمين جلسه متناوب و دومين جلسه اعضاء دوره دوم شوراي اسلامي شهر تهران به عنوان شهردار تهران انتخاب شد و دوره‌ ديگري از تجربه خدمتگزاري خود را در كلان شهر تهران آغاز نمود.
سوابق و تجربيات ذيل را نيز مي‌توان به متن زندگينامه وي اضافه كرد.
- روزنامه‌نگاري.
- مؤسس و عضو انجمن تونل.
- عضو انجمن مهندسين ايران.
- عضو انجمن مهندسين راه و ترافيك آسيا و اقيانوسيه.
- عضو اولين شوراي مركزي انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه علم و صنعت.
- عضو اولين شوراي مركزي انجمن اسلامي دانشجويان دفتر تحكيم وحدت.
- عضو شوراي مركزي جامعه اسلامي مهندسين.
- عضو شوراي مركزي جمعيت ايثارگران انقلاب اسلامي.

  نوشته شده در  شنبه 4 تیر1384ساعت 18:59  توسط س  | 
بر اساس نظرسنجي‌ها، 87 درصد كساني كه به احمدي‌نژاد رأي مي‌دهند، اظهار كرده‌اند كه قطعا در انتخابات شركت خواهند كرد و 71 درصد از كساني كه هنوز تصميم به شركت در انتخابات نگرفته‌اند، اعلام كرده‌اند كه در صورت شركت، به هاشمي رفسنجاني رأي خواهند داد.

بنا بر اين گزارش، بر اساس نتايج نظرسنجي‌هاي انجام‌شده توسط مراكز پنج‌گانه نظرسنجي بسيج، جهاد دانشگاهي، صداوسيما، وزارت ارشاد و وزارت اطلاعات، پيش‌بيني حضور مردم در دور دوم انتخابات، 22 تا 27 ميليون نفر است. از ميان كساني كه تاكنون تصميم خود را براي شركت در انتخابات گرفته‌اند، محمود احمدي‌نژاد با اختلاف نزديكي از هاشمي رفسنجاني پيشي گرفته است.

يك كارشناس تحليل آمار، در گفت‌وگو با «بازتاب» خاطرنشان ساخت: بر پايه نظرسنجي‌هاي انجام‌‌گرفته، در صورتي كه مشاركت عمومي در انتخابات حدود بيست ميليون نفر باشد، شانس احمدي‌نژاد براي پيروزي بيشتر از هاشمي رفسنجاني است و در صورتي كه بيش از 24 ميليون نفر در انتخابات شركت كنند، شانس پيروزي هاشمي رفسنجاني، بيش از احمدي‌نژاد خواهد بود.

به نقل از بازتاب

  نوشته شده در  پنجشنبه 2 تیر1384ساعت 23:1  توسط س  | 

نوشتن . نوشتن و باز هم نوشتن

 

نوشتن از سیاهی ها ، از سفیدی ها

 

نوشتن برای خط زدن

 

نوشتن برای رد شدن

 

نوشتن برای نبودن

 

من می نویسم

 

تا خط زنند

 

من می نویسم تا باشم

 

تو هم بیا بگو، بنویس ، حرفت را بزن

 

تو هم بیا بگذر از این سیاهی ها ، از این سفیدی ها

 

شاید که روزی تو را هم دریابند

 

قبولت کنند

 

بپذیرنت

 

از غم هایت بگو ، از شادی هایت

 

شاید که روزی مجبور نباشی خط بزنی

 

شاید روزی تو هم مثل من شوی

 

نوشتن . نوشتن و باز هم نوشتن

 

نوشتن برای باز زیستن

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 2 تیر1384ساعت 21:54  توسط س  | 

به نقل از امروز

امروز: معصومه شفیعی همسر اکبر گنجی با ارسال نمابری ضمن توضیح آخرین وضعیت همسرش از نقشه طراحی شده برای قتل وی پرده برداشت در متن ارسال شده آمده است: روز سه شنبه 31/3/84 به اتفاق آقای مولایی به دفتر دادستان مراجعه کردیم و پس از گرفتن اجازه کتبی از آقای مرتضوی جهت ملاقات با آقای گنجی موفق به ملاقات با وی شدیم. گنجی که یازدهمین روز اعتصاب غذای خود را سپری می کرد بسیار لاغر و تکیده شده بود به طوری که در لحظه ورود قادر به شناسایی اش نشدم رنگش بسیار زرد شده و رمقی نداشت او که قبل از اولین اعتصاب غذا حدود 77 کیلوگرم وزن داشت اکنون وزنش به 60 کیلوگرم رسیده است (مطابق توزین زندان). از بیماری، کمردرد و زانودرد شکایت می کرد و اینکه پزشک زندان پس از دیدار وی رادیولوژی ستون فقرات را ضروری دانسته است. وضعش به شدت وخیم است و هر لحظه امکان وقوع فاجعه ای غیرقابل جبران می رود، از شدت ضعف، نای حرف زدن نداشت. اما وی از ماجرایی پرده برداشت.
در ادامه این نمابر در توضیح واقعه رخ داده به نقل از اکبر گنجی نوشت: در ساعت 20 دقیقه بامداد جمعه 27 خرداد، درب سلول آقای گنجی توسط افسر جانشین زندان باز شد و اعلام گردید که یک میهمان برایت آورده ایم. یکی از مسؤولان دفتر آقای مرتضوی ـ که گنجی عنوان کرد او را می شناسم ولی نامش را به خاطر نمی آورم ـ همراه افسر جانشین زندان بود. مجرمی که قرار بود میهمان گنجی باشد شخصی بود به نام احمد نجاریان که به جرم فروش 9 کیلوگرم تریاک به 15 سال زندان محکوم شده بود. قصد داشتند این شخص را به زور وارد سلول گنجی کنند ولی گنجی زیر بار نرفت. گفت: سلول انفرادی، تک نفری است. گفتند او نباید تکی در هیچ سلولی باشد. گفت هم سلول خالی وجود دارد و هم سلول تک نفری. گفتند او فقط باید نزد تو باشد گنجی گفت اگر قرار است مرا بکشید نیازی به این مقدمات نیست کار خود را انجام دهید من زیر بار سناریوی مرتضوی نمی روم. گفتند این زندانی از تنهایی می ترسد. گفتند او را داخل سلول کنید و درب را به رویشان ببندید. گنجی و افسر نگهبان بند 240 هیچ یک این اقدام را نپذیرفتند. ناچار سلول روبه روی او را خالی کردند ـ یعنی متهم داخل آن را بیرون آوردند و به سلول دیگری فرستادند ـ آنگاه میهمان گنجی را داخل این سلول کردند و دستور دادند که درب سلول باید باز باشد. افسر نگهبان نپذیرفت. افسر جانشین زندان دستور مکتوب داد و بدین ترتیب درب سلول آن فرد گشوده ماند. (کاری که گنجی آن را عجیب و باورنکردنی عنوان کرد) از سوی دیگر نماینده مرتضوی گفت درب سلول گنجی هم باید باز باشد اما گنجی گفت به دلیل بیماری آسم، پزشک باد کولر را برای من ممنوع کرده است ولی او گفت درب سلول باید باز باشد برایت خوب است. گنجی نپذیرفت به ناچار آنها کلید سلول گنجی را برداشتند تا نتواند آن را قفل کند آن شب گنجی تا صبح نخوابید و مراقب بود. نماینده مرتضوی به افسر نگهبان گفت درب سلول گنجی را از جا درآورید این دستور مرتضوی است. گنجی برای من توضیح داد که طرح مرتضوی روشن است: کشتن من به وسیله یک قاچاقچی موادمخدر و بعد می گویند بین این دو درگیری صورت گرفت که منجر به قتل شد شما که قصاص نمی خواهید پس او را به یکی دو سال زندان محکوم می کنیم.
نکته قابل تامل این است که در زندان اوین محکومان موادمخدر و معتادان را نگاه نمی دارند معلوم نیست این بنده خدا را آخر شب از کجا آورده اند. او نباید در اوین باشد جای او زندان قزل حصار است. اعزام یک مجرم موادمخدری آن هم به انفرادی اوین و در نیمه شب و به سلول گنجی کاملاً خلاف قانون و مشکوک است.
در پایان این نمابر آمده است: در ملاقاتی که اینجانب به اتفاق آقای مولایی با آقای مرتضوی داشتم در مقابل اظهار نگرانی من درقبال جان گنجی آقای مرتضوی گفت: روزانه تعداد زیادی زندانی در زندان های مختلف کشور می میرند گنجی هم ممکن است یکی از آنها باشد بالاخره اجل هر انسانی زمانی فرا می رسد. من و فرزندانم و مادر پیر آقای گنجی به شدت نگران و اندوهگین هستیم فاجعه ای غیرانسانی درحال وقوع است به فریادمان برسید. فردا خیلی دیر است.

  نوشته شده در  چهارشنبه 1 تیر1384ساعت 23:52  توسط س  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  

من عضو پن‌لاگ هستم