تبليغاتX
روزنگار
 
 

 

 

 

 

نوشته هایم را در طعم ِ گس ِ شراب می یابم :

 

"در سرگیجه های امید بخش"

 

نگاه  سرد کودک نیمه عریان کنار رود

 

نگاه منتظر دخترکی فقیر در هیبتی غنی

 

نگاه مهربان همسایه

 

نگاه مشکوک رهگذر

 

صدای رویش در خاک

 

صدای ریزش در آب

 

صدای اوج در آسمان

 

عمق هستی و وجودم را درطعمش می یا بم

 

و تو آن را در پک های عمیق سیگار می بینی

 

چه ساده و معصوم کلمات یاری ام می کنند

 

که بگویم   همه آنچه می چشم

 

کلمات ِ وجودم هستی اشان را از تو به امانت گرفته اند

 

شاید که حل شوند

 

در همه آنچه هستم...

 

 

نوشته هایم را در تو  می جویم .

 

 

 

  نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1384ساعت 23:36  توسط س  | 

 

اوگو برای هفدهمین ساگرد کشتار زندانیان سیاسی در ایران

 با تشکر از دوست عزیز  پیچای

 

چه سخت

 

چه جاودانه

 

و چه میهمان نوازند

 

آنان که به بیداری رسیده اند،

 

خواب هایشان را در بیداری می گذرانند

 

و با لبخندی تلخ تو را پذیرا می شوند

 

حتی اگر نگاهشان نکنی

 

آنها به سرگردانی ات نمی خندند

 

آنها تو را فرا می خوانند تا

 

برایت بگویند چه سخت

 

است و تلخ طعم این مرگ

 

مرگی بس فجیع

 

مرگی متوالی

 

مرگی عبث

 

آنها همه حرفها با تو دارند

 

و دل های زخم خورده اشان

 

از فراسوی تو فریاد می  کشند

 

و انگشت به اشاره بلند می کنند

 

که ای مردم

 

بیاندیشید

 

بیاندیشید

 

(وقتی سنگ گور ترک خورده ای

 

با گل های خشکش را در مقابلت می یابی

 

که به سختی

 

بیست و پنج سال را نشانت می دهد ،

 

دیگر توان فکر کردن نمی یابی )

 

همه چنین ااند

 

همه چون گل های خشک پرپر

 

در زیر تیغ آفتاب

 

مرحمی سرد شده اند بر زمین خشک.

 

 

آنها تو را با خود به آرامش فرا می خوانند

 

دمی با تو خلوت می کنند

 

و از غم هایشان

 

از تنهایشان

 

و از بد فهمی ها

 

سخن باز می کنند

 

هنگامه وداع در می یابی که همه

 

به بدرقه تو آمده اند

 

و تو سر فراز و مغرور

 

سوی غروب را آغاز می کنی

 

و دمی بعد همه را به نیستی می انگاری .

 

 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 24 مرداد1384ساعت 7:8  توسط س  | 

 

 

 

ابرهای خاطره

 

خاطره های ابری

 

ابرهای رنگارنگ

 

رنگهای ابری

 

 

...

 

یادآور ِ روزهای حضور

 

بودن و هستی بخشیدن

 

یادآور ِ بخشش و مستی

 

مستی و شراب

 

رود و پل

 

سیگارهای زندگی

 

رفیق های سوخته

 

بغض های نقش بسته

 

بغض های شیرین

 

بغض های زهر آگین

 

خنده های مستانه

 

غرور  جاودانه

 

دوستی دوستانه

 

 

همه و همه

 

تو را در ذهنم حک می کنند.

 

تو را به یاد روزها،

 

به ابر

 

کوه

 

درخت

 

رود

 

و

 

باد

 

می سپارم ؛

 

به ابرهای برف زای رنگین

 

به درختان لرزان انبوه

 

به کوهستان سنگی

 

به رود سبز

 

و

 

به بادهای پراکنده

 

می سپارم

 

و لحظه لحظه ام را

 

به یاد ِ تو فریاد می کنم .

  نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1384ساعت 23:21  توسط س  | 

 

 

 

دلتنگی ها احاطه ام کرده اند

 

روزهایم را از من گرفته اند

 

به کدامین سو می دوند و مرا با خود می کشند؟

 

تو گویی موجود ضعیفی هستم در دستانشان

 

و لحظه لحظه مرا از خودم می گیرند

 

و با خود غریبه ام می کنند

 

چشمان خیره ام را در برهوتی می بینم

 

پر از اشباح عاشق

 

اشباحی که عشقشان را قسمت می کنند

 

با تو

 

با من

 

اشباحی که مهربانند، مهربان!

 

توان پلک بر هم گذاردن را هم نمی یابم

 

ولی به ناگاه با چشمان بسته ام روبه رو می شوم

 

آنگاه دیگر امیدم را نا امید می یابم

 

امید بازگشت،

 

عشق،

 

مهربانی ،

 

من آماده سقوط شده ام

 

با چشمان بسته تنها سیاهی می بینم

 

 و اشباح نامهربانِ نا عاشق

 

در آن سیاهی هم ، دلتنگی هایم را تنها نمی یابم

 

و چهره خندانشان را می بینم

 

که مرا با خود هم آغوش کرده اند

 

آری!

 

 مرا با خود به حضورشان

 

دعوت کرده اند

 

به حضوری در ماورا!

 

...

 

..

 

دلتنگی ها احاطه ام کرده اند.

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه 16 مرداد1384ساعت 22:23  توسط س  | 

 

 

(حضورت را با روزهایم گره می زنم

 

و لحظه لحظه زندگی ام را در تو می بینم )

 

 

 

 

 

 

 

روزهای کسالت بارِ  تنها

 

روزهای خسته و وامانده

 

به دنیا می آیند و از دنیا می روند

 

مثل تکه های ابر

 

ابرهای خسته ، وامانده

 

ابرهای سرگردان

 

ابرهای فراری

 

انگار در پی ات می آیند

 

انگار به دنبال هم می دوند

 

و بی نتیجه می میرند

 

روزها می آیند و می روند

 

مثل سیاهی ها ، سفیدی ها

 

مثل پلیدی ها   ، پلشتی ها

 

مثل خوبی ها و باز هم خوبی ها

 

ولی خوبی ها نمی میرند

 

در هاله ات منعکس می شوند

 

 و می مانند

 

در عمق ات ، در ریشه ات

 

پا می گیرند و نمی میرند

 

ای کاش روزها هم نمی مردند

 

ای کاش ...

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 13 مرداد1384ساعت 22:14  توسط س  | 

 

 

 

دلتنگی ام را به زیر ملحفه غرور می برم

 

و شتاب زده دستانش را پنهان می کنم

 

چشمان هوسناکم را بر رویش می بندم

 

مبادا که برنجاندم

 

مبادا که دریابد مرا

 

و درونم را

 

مبادا که اشک های نریخته ام را دریابد

 

و به من بخندد

 

به زندگی ام

 

به ناتوانی ام

 

و به دلتنگی ام

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه 9 مرداد1384ساعت 13:11  توسط س  | 

 

 

 

نه تو می آیی و نه یادت ای مرگ

 

گهگاه به حضور یادت خو می گرفتم

 

و با او سخن آغاز می کردم

 

یادت همراه من بود

 

از او قصه غضه هایم شکل می گرفت

 

قصه هایم را جان می بخشید

 

کجایی؟

 

رو به سوی کدامین حضور ناخواسته رفته ای

 

حضوری که تو را نمی خواهد

 

حضور که را می خواهی در دستان پاکت به آرامش برسانی ؟

 

وقتی که حتی یادت هم مرا فراموش می کند

 

همه با من سخن می گویند :

 

درخت کاج سوخته

 

گل آفتابگردان نو شکفته

 

حباب بر رود نشسته

  

تو را نمی یابم

 

نبودنت آزارم می دهد

  

سوی بودنت را می جویم

 

اما تعجب می کنم که چرا

 

بعد از این همه سال

 

هنوز یادت از خودت

 

هولناک تر است !

  نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1384ساعت 7:26  توسط س  | 
ناگفته‌هائی از نقش دری در قتل‌های اطلاعاتی

 

مصطفی موسوی نفردوم پرونده قتل‌ها: وقتی خبر قتل پيروز دوانی را به آقای وزير دادند من در اتاق بودم

خسرو براتی: چرا کار من تخلف بود در حالی که برای قتل فروهرها به من پاداش و اضافه کار دادید

ده روز مانده به پايان دوره رياست جمهوری محمد خاتمی، انتشار کتاب خاطرات دری نجف آیادی ذهن ها را متوجه هفتاد روزی سرنوشت سازی کرده است که از دوم خرداد تا دوازده مرداد سال ۷۶ طول کشيد که دولت خاتمی کار را آغاز کرد. درست زمانی که تحولات در وزارت اطلاعات قطعی شده و گروهی که اينک به اطلاعات موازی شهرت دارد خود را سازماندهی کرده و برای قتل های زنجيره‌ای و حوادث بعدی آماده می‌شد. انتشار کتاب خاطرات دری نجف آبادی فرصتی پديد آورده تا ناگفته‌های قتل‌های زنجيره‌ای و تحولات درونی سازمان‌های اطلاعاتی کشور باز گفته شود.

 .

.

.

تحولاتی مانند فرستادن دو تن از معاونان وزارت به خارج از کشور، اعزام يکی از پسران فلاحيان با مدارک و اسنادی که افشای آن به صلاح کسی نبود به عنوان بيمه کننده آينده پدر، از جمله کارها بود که در همان صد روز حساس بود. در آن زمان پرونده فرج سرکوهی در افکارعمومی جهان مطرح شده و بزرگ ترين رسوائی را برای حکومت به وجود آورده بود. در آخرين روز از آن هفتاد روز – دوم خرداد تا دوازده مرداد – نامه ای از فرج سرکوهی خطاب به بازجويش در روزنامه جمهوری اسلامی چاپ شد. نامه ای همانند آن که سعيدی سيرجانی هم در زندان وزارت اطلاعات – زير بازجوئی سعيد امامی و حسين شريعتمداری – مجبور به نوشتن آن شده بود. اعلام رضايت از رفتار برادران و کسانی که از نه ماه قبل او را زير سخت ها فشار ها گذاشته بودند. سرکوهی در نامه افشاگری که در يک فرصت نوشت انفجاری در جهان ايجاد کرد و افکار عمومی جهانی را که بعد از ترور سران کرد در رستوران ميکونوس برلين آماده شده بود با پرده ای ديگر از افعال پشت پرده حکومت آشنا کرده بود. سعيدامامی با انتشار نامه منسوب به فرج سرکوهی سعی کرد برای خود در مقابل فشارهای جهانی، رضايت نامه ای بگيرد....

ادامه در روز آنلاین

  نوشته شده در  چهارشنبه 5 مرداد1384ساعت 8:35  توسط س  | 

 

 

می خواهم اینبار از رویای شبانه ای  برای تو بگویم

 

رویایی که ای کاش  نبود

 

 

شب شده بود در آن جنگل ساکت و سرد

 

جنگلی که جز سوز سرما ،

 

برف و بهمن

 

چیزی نداشت

 

انگار باد نیز یخ زده بود

 

من و او ره گم کرده خویش بودیم

 

و سیاهی در روبه رویمان

 

نمی دانستم آتش عشق بود که گرمم می کرد یا که آتش غم

 

غمی سرخ در آن تیره جنگل

 

من همه عشق بودم و او نیز ...

 

من همه شور بودم و او نیز ...

 

من بودم

 

پریشانی ام نیز

 

آشفتگی ام از غم و رنج نبود ....

 

در این سرمای لبریز

 

او سراسر بیم و امید بود

 

او سراسر توانا در بی خیالی

 

عاقبت در آن سرمای سرخ ، من خفته و مدهوش

 

کرده بودم دنیا و سرمایش را فراموش

 

.

 

.

 

.

 

اما همچنان آتش عشقش شعله ور در سینه من !

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه 2 مرداد1384ساعت 17:44  توسط س  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  

من عضو پن‌لاگ هستم