تبليغاتX
روزنگار
 
 

 

 

نگاه ِ مرده ام به طناب ِ پشت ِ پرده خیره می شود

 

در خنکای اتاق ، پیچ و تاب ِ طناب ِ اعدام ، آزارم می دهد

 

گویی زنی به گناهی ناکرده را به اعدام می سپارند

 

لحظه ای چشمانم را باز و بسته می کنم

 

آری

 

آری

 

خودش است ، با موهای بلند ِ فردار

 

از پا آویزان شده

 

و او تنها اشک می ریزد

 

مرگ ِ او چنین  رقم خورده است

 

که باید جانش گریسته شود

 

چه ساده

 

چه ساده

 

می سپارد جان

 

زن ِ تنهای ِ آرزوها

 

...

 

چشمانم را می بندم تا همچون

 

اشک های ِ مرگ ِ زن

 

فقط سیاهی را ببینم

 

سیاهی و

 

سیاهی را  .

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 30 شهریور1384ساعت 10:20  توسط س  | 

 

 

درخشش ِ خورشید حضور ،

 

هوس ِ بوسه ای دیگر ،

 

وسوسه شیرین حضور ،

 

مرا با خود به رویا می برد.

 

رویایی دور از دست

 

رویایی دیدنی با چشمان ِ باز

 

رویایی روشن.

 

...

 

از حسرت ِ واقعی نبودنش

 

چشمانم را به هم می فشارم  ،

 

شاید که نبینم

 

و مانع از حسرتم شوم .

 

...

 

سرخوردگی ام را به درون کتابچه ام می ریزم

 

و چشمان ِماتم را بر روی خط های ریز و درشتش میخکوب می کنم

 

 

ولی باز هم در میان خط های شکسته کتابچه ، رویایم به سراغم می آید

 

 

ولی اینبار  بر اندوه ِ چشمانم می خندد.

 

 

چشمان ِ خیره اش را می بینم که چگونه به شادی دعوتم می کند

 

 

چشمانم ، رد ِ پای ِ چشمانش را می دزند و زیستن را پی می گیرند.

 

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 29 شهریور1384ساعت 21:59  توسط س  | 

 

  

صدای ِ کوبش ِ قلبم را می شنوم که چگونه تو را فریاد می کند

 

صدای هجی ِ نام ات ، سینه ام را می سوزاند  و

 

صدای زلال ِ عشق را با من زمزمه می کند

 

پژواک ِ پر غروری دارد این عشق !

 

عربده های بد مستی را از دور می شنوم

 

کم کم به شنیدن ِ صداهای گوش خراش عادت می کنم

 

قلبم لطافت ِ حضورت را می طلبد

 

و به شنیده ها اکتفا نمی کند ،

 

سرگردانی ام را چاره کن !

 

صدایم کن !

 

گوشهایم در انتظار ِ طنین ِ صدایت هستند .

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه 27 شهریور1384ساعت 22:48  توسط س  | 

 

در این روزهای تنهایی و سکوت، تنها یاد ِ حضورت آرامش را برایم به ارمغان می آورد. کاش بودی تا برایت می گفتم که چگونه یادت، دستان ِ ظریفش را با حرکات ِ مواج خودش به دور ِ من حلقه می زند  و چگونه در سکوت به من خیره می شود و به دنبال ِ لبخند ِ شادی در چشمان ام می گردد. لبخند ِ موذیانه ِ یادت ، چشمان ِ تو را به یادم می آورد که گاهی به غروب می نشست و گاهی با آسمان می خندید.

یادت هم از خستگی هایش می نالد . از سنگینی ِ شانه هایش رنجور است و به دنبال ِ رهایی است .

من به یادت گفتم که نمی خواهد سنگینی بار ِ مرا هم با خود بکشد. من به او گفتم که خودت را می یابم و سنگینی ِ غم هایم را با تو قسمت می کنم . ولی نمی دانم آیا تا حضورت ، تحمل ِ سنگینی اش را دارم یا نه ؟ ولی چه بیهوده من در انتظار ِ تقسیم ِ سنگینی ام هستم در حضورت . انگار یادم رفته که حضور ِ تو ، خود فراموشی غم هاست ؛ فراموشی سنگینی اشان است .

دوباره به یاد ِ آسمانت خیره می شوم و خیسی غمی را در چشمانم حس می کنم که در حضورت شرمگینانه جاری بود. یادت نیز مرا در می یابد و انگشتان حضور ِ گرمش را بر گونه ام می کشد و او نیز تو را فریاد می کند و با بوسه ای بغض فرو خورده ام را به من باز می گرداند . من و یادت حضورت را در انتظاریم ...

 

  نوشته شده در  یکشنبه 27 شهریور1384ساعت 18:2  توسط س  | 

 

  

 

  

روزهای بی حوصله گی ام به دنبال هم می دودند و همدیگر را نعره زنان صدا می

 

زنند . انگار صدای ِ هم را نمی شنوند که چنین به وحشت  از هم یاد می کنند .

 

حتی یادشان هم  مرا می ترساند . گویی موجودات ِ عظیم الجثه ای در برابرم

 

هستند که راه ِ نجاتی در میان چنگالشان ندارم و پیوسته چهره کریه شان را به رخ

 

ام  می کشند . ترس از حضور در برابر چنین عظمت کریهی روح ام را زخم می

 

زند و پله های وجود ام را ،ترک ! بر می دارد و کورسوهای ِ لبخند، خشکیده می

 

شود بر لبان خشکم .

 

 

حتی پرواز ِ چکاوک های بی خیالی هم به کمک ام نمی شتابند و مرا در این

 

رخوت  و خلسه تنها می گذارند . دیگر پنهان نمی شوم از چشمان  ِ شاد ِ  زاغکان

 

سپید ِ در حال پرواز بر فراز ِ روح ام. دیگر پنهان نمی شوم از خودم و روحم را

 

بر فراز ِ روزهایم به پرواز وا می دارم .شاید که هلهله روح ِ خسته ِ من در کنار ِ

 

پر ِ پروازش مانع از شنیده شدن صدای چندش آور ِ روزهایم شود.

 

  نوشته شده در  جمعه 25 شهریور1384ساعت 18:45  توسط س  | 

 

 

 

سایه های لرزان ِ حک شده بر دیوار،

 

هجوم بی امان تیغه های خورشید  ِ مست،

 

حس  ِ سنگین دستی گرم،

 

گرمایی سنگین تر از مستی،

 

طغیان حس درون،

 

وحشت ِ خوابی عمیق،

 

.....

 

روزهای  هوشیاری ام را در پس ِ  مستی ام پنهان می کنند

 

و لبخند زنان به من چشمک می زنند

 

و به یادم می آورند که

 

یکی را دارم در پس ِ خیال ،

 

در پس ِ زمان .

 

لطافت باد ِ جاری بر رود ِ سبز

 

تسکینم می دهد و پی در پی

 

در گوشم گرمی دستی را زمزمه می کند .

 

 

دیگر پنهان نمی مانم از حضورش

 

حضورش را همه از آن ِ خود می کنم

 

و به یادش می آورم که در این گوشه

 

قلبی حضورش را با طپش ِ قلب ِ تو اثبات می کند .

 

  

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 23 شهریور1384ساعت 20:16  توسط س  | 

 

 

 

دستان ِ گرم ات را در امتداد ِ حضور می یابم

 

دستان ِ  مهربان ات مرا به سویت می کشانند

 

پرواز را به یادم می آورند

 

حضوری دیگر را به یادم می آورند

 

و لحظه لحظه های از دست رفته ام را به من بر می گردانند.

 

چه لحظه ها که در نبودنت گریستم

 

و چشمان ات نبودند که چشمان ِ مرا همراهی کنند

 

چه لحظه ها که دستان ِ سردم ، گرمی دستان ات را فریاد می کردند

 

چه لحظه ها که نبودی تسلی ام دهی

 

چه لحظه ها که به هیجان و سرخی برایت گفتم

 

چه دیدارها که به تلخی و سختی پایان گرفت

 

چه سخن ها که گفته شد

 

و چه حرف ها که در دل ماند

 

و بر لب نیامد

 

لحظه هایی همه از جنس حضور

 

لحظه هایی پر از عشق

 

...

 

تو باز آمدی

 

و برایم دستان گرم ات را به ارمغان آوردی

 

دستانی لبریز ِ سخن

 

دستانی پر از عشق

 

و من چه کم داشتم دستان ِ تو را

 

و من چه بیهوده لحظه هایم را می گریستم.

 

دستان ات را به من بده

 

حتی اگر چشمانم ، دستان تو را نشناسند

 

دستهایت  را به من بده .

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 22:13  توسط س  | 

 

 

روزهای بی خیال

 

روزهای تنها

 

روزهای پر وسواس می گذرند

 

و در هر عبور

 

از رطوبت بدنشان

 

تنها درک چندش آوری باقی می ماند و بس

 

ای کاش خود شان هم می دانستند

 

چه نا  محبوب اند

 

فریادهای رهایی ام گوششان را کر نمی کند

 

نمی خواهند که بشنوند

 

انگار که از خود

 

بی اراده اند

 

و تنها دستوری از ماوراء است که سنخیتشان را بر ملا می کند

 

آنها لحظه به لحظه دستوری به چندش آوری وجودشان دریافت می کنند

 

 و همچون آواری ناهمگون

 

بر سرشان فرو می آیند

 

و همچون جانیان

 

سر خم می کنند و به انتظار دستوری دیگر می نشینند

 

در انتظار روزهای بی خیال

 

روزهای تنها

 

روزهای پر وسواس

 

...

 

 

  نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1384ساعت 22:0  توسط س  | 

 

 

در صبحگاهی سپید و مشوش خودم را در کنارش یافتم. صبحی به صداقت ِ حضور . آرامشم را بازیافتم. آغوشش را باز دیدم و خودم را در اعماقش حس کردم.

وجودش را برایم به ارمغان آورده بود. با خاطری پریشان ، فکری خسته اما قلبی روشن.

من نگاه او را در کلماتش با دختر بچه روستایی می بلعیدم و او سرخی و شرم  ِ غرور را در من می دید. او برای همه عشق را هدیه آورده بود. عشق به زندگی را با نگاهش و سخنش بین همه قسمت می کرد و من او را آنجا دریافتم که چقدر قلبش به عشق می تپد.

من عشقش را به کوههای قرمز و سبز ،

به سبزی و جنگل ،

و به زندگی در چشمان ِ خسته اش می بینم و بغضی سنگین گلویم را می سوزاند و با شنیدن زوزه های هر روزه  ِ ظهر و شبشان ، عناد و نفرینی در من ریشه می گیرد و با خود می گویم : نابود باد دشمنت .

فکر حضور در کنارش غرور آفرین است و ترسناک. ترس از نبودنش ،

ترس از رفتنش ،

ترس از تنها ماندن.

به سختی بتوان او را در کلماتی چنین حقیر نوشت. او مرا با خود به اوج می برد و در میان ابرها دستانم را برای بوسه ای می جوید و برایم از چکاوک می گوید . ابرهای حضورش احاطه ام کرده اند و به من خوش آمد می گویند .

من هیجان بوسه اش را در میان سر گیجه های مستی باز می یابم و شوق حضوری دیگر را جشن می گیرم. سرخی چشمانم ، اشک های غلتیده بر گونه ام و هیجان درونی ام ، مرا به سویش فرا می خواند. من گرمی حضورش را می جویم.

 

 

 

 

  نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1384ساعت 8:45  توسط س  | 

 

این آقا پسری رو که می بینید شهاب  ، نویسنده ویلاگ دوست داشتنی

شهاب 1377  است که در تاریخ ۹ شهریور ۱۳۸۴ در

روزنامه آسیا

وبلاگشون به عنوان کم سن و سال ترین وبلاگ نویس ایرانی معرفی شده . با امید به آینده درخشان آقا شهاب و آرزوی موفقیت برای او .

 

  نوشته شده در  سه شنبه 15 شهریور1384ساعت 19:0  توسط س  | 

 

 

لحظه های همیشه در فرار

 

لحظه های تهی

 

لحظه های خالص ...

 

همه و همه به دنبال هم می دودند

 

تا من دمی را به سختی بگذرانم

 

و چه بیهوده لبخند می زنند

 

و ماسک های چندش آورشان

 

را بالا و پایین می آورند

 

ای کاش می دانستند چقدر شوم اند

 

ای کاش می دانستند چقدر خودم را از خودم می دزدند

 

...

....

 

او از دوردست ها

 

با من سخن آغاز می کند

 

و از دوردست ها می گوید

 

از لطافتش و از هولناکی اش

 

از لحظه های شومش و از لحظه های زیبایش

 

و به یادم می آورد که باید  لحظه ها را دریابم

 

حتی لحظه های شوم  ِ زندگی ام را .

 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 14 شهریور1384ساعت 22:3  توسط س  | 

 

 

فراموشی ام را به باد می سپارم

و خودم به بدرقه اش می روم

زنده گی ام را به هر سو می افکنم

و در فرای فراموشی ام به دنبالش می دوم

با پایی خسته ، دلی رنجور

در این راه بی پایان ، سوی او گریزی می یابم

و خود را به او می سپارم

قلبش را روشن می یابم

و از روشنایی اش وجودم سیراب می شود

دمی به آرامش به سویش پرواز می کنم

باری پای خسته ام همراهی ام می کند

ولی افسوس

افسوس

که او خود را از من به امانت گرفت

و چه سخت و تلخ

از روشنایی وجودم کورسویی بیش نمانده

چه تلخ است یاد ِ روزگارش

یاد ِ روزهای از دست گریخته

یاد ِ روزهای تنهایی و بی خیالی

یاد ِ روزهای خاموشی

قلب رنجور به آرامش فرا می خواندم

و با هر طپش،

زندگی را با من زمزمه می کند

و در هر زمزمه ،

امید ِ حضوری دیگر

را برایم به ارمغان می آورد .

 

 

  نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1384ساعت 12:17  توسط س  | 

 

 

تیغه های کم فروغ آفتاب بر صورتش می تابید و همچنان هیجان درونش رو به

 

سوی او فریاد می کشید. با خود می اندیشید که چه روزها پرامید به سویش

 

 شتافته بود و چگونه با آرامش و سکوت او غافلگیر شده بود . روزهایی که به

 

سرعت قاصدک های شادی آور و خلسه ِ دیدن برف های نباریده گذشته بودند.

 

روزهایی که با غرور و هیجان به سویش پرواز کرده بود و پای خسته اش را به

 

یاد بی یادی سپرده بود .

 

تیغه های بی فروغ آفتاب باریدن از پی می گیرند و از درون پر آشوبش خبر می

 

دهند که این بار چه متفاوت خواهد بود او. می یابدش و همه آنچه اندیشیده بود

 

به فنا می رود. فنای غم انگیزی را حس می کند ولی لبخند می زند . گویی هدیه

 

ای از او دریافت می کند و لحظاتی بعد خود را در اوج می یابد . در امواج پر

 

غرور حضور . حضوری معماگونه و سرشار از عشق.

 

حضور پر فروغ را برای خود در همه چیز می یابد . در آینه های مجاور . در

 

گلهای  زرد و بنفش روسری دخترک . در نگاه منتظر پیرزنی خسته اما پر امید .

 

در خط های ممتد جاده و حتی در کم فروغی تابش خورشید پر فروغ.

 

زندان تنش را بدست باد می سپارد و خود را رها در او می یابد . او بزرگی 

 

لحظات باران را به یادش می آورد و از شنیدن های مکرر می گوید .

 

از دیدن های شقایق گونه می گوید و باز هم می گوید . شاید که این تن خسته و

 

رنجور من آرامشش را باز یابد و بر خود نهیب زند که "وقت ِ رفتن شده . بلند

شو."

 

توان رفتن و دل کندن  نمی یابد اما دستان گرم او به یادش می آورد که  درختی

 

تنها در کویر نیست و سرخی شقایق گونه چشمانش فریاد ِ فریاد رس بودن ِ خود

 

 را نهیب می زند.

 

امروز من هستم و او نیز . اما دستان سیاه ِ  مرگ مرا رها نمی کند و سایه به

 

سایه به دنبال من می دوند . هوای زنده گی را نمی یابم و به سختی مرگ را نفس

 

می کشم . حس معماگونه ای مرا هدایت می کند به سویش . شاید که هنوز روزنه

 

ای ، دریچه ای و یا حتی پنجره ای رو به سوی من بسته نشده باشد. پنجره های

 

 تردید . پنجره های دلهره . پنجره های تشویش . پنجره های معما.

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1384ساعت 20:0  توسط س  | 

 

 

روزی  سخت

 

روزی حزن انگیز