تصور ِ نبودن ات ،
نماندن ات ،
ندیدن ات ،
حتی برای دمی هم دوامی ندارد و
در ابرهای بی دوام ِ ذهن ام
نابود می شوند .
تصور ِ ندیدن ِ دستان ِ عاشق ات ،
تصور ِ نچشیدن ِ نفس های بی دریغ ات ،
تصور نکشیدن ِ نفس در آغوش ِ گرم ات ،
ذهن ام را به بن بست می کشاند و
در هیاهوی ِ درون ام
به پرواز با بال ِ شکسته می ماند .
بال های فکرم شکسته اند
و به مرهم ِ درون ِ تو نیاز دارند
خودت را از من دریغ نکن
حتی سردی ِ دستان ات را از من نگیر
بی حوصله گی چشمان ات را من آرزومندم
آرزوهایم را به بال های خاطره نسپار
و عمق ِ درون ام را دریاب.
نشئگی ِ درون
نفس های زنده گی
سیگارهای سوخته
همه و همه ،
نشانی از
حضور در زنده گی ام اند .
عشق به حضور ِ زنده گی را در
نفس هایم حس می کنم .
با هر نفس ، هوای زنده گی
را تو می برم
و هوای ِ دلتنگی را
بیرون می کنم .
سستی ِ درون ام
را در طاقچه ی بی حوصله گی می گذارم
و شیرینی آغوش گرم ِ او را می یابم .
دیگر توان ِ فریاد ،
فریاد با دهان ِ بسته را هم نمی یابم .
گرمی ِ دستان اش را نمی یابم
و وحشت زده به دنبال ِ گرمی ِ
وجودش می گردم ولی
آن را هم نمی یابم.
دستان ِ خسته ام را همچو بال های
پرواز می گشایم
پروازی جاویدان .
جیرجیرک های شب
آواز سر می دهند
و تمنای ِ اوجی دیگر را
از من طلب می کنند .
همچون فرشته گان ِ فراموش شده
می بینمشان که چگونه
فریاد ِ خوش آمدگوی را
آغاز کرده اند .
سیاهی شب را به رخ ام می کشند
و جسمی دیگر گون را
برایم به ارمغان می آورند ،
تنی ورای ِ بودن و ماندن .
جسم ام را به پرواز ِ باد می سپارم
و دستان همیشه عاشق اش می یابم
که چگونه در اوج ِ حضور ،
همراهی ام می کند .
چشمان ِ بسته ام
همه وجودش ،
خودش و
گرمی دستان اش را فریاد می کند .
گرمی ی دستان اش را تاب نمی آورم
و به هوای حضور ِ شب پناه می برم
آنجا هم مرا رو به سوی او
فریاد می کنند .
می روم و
همه ی خودم را در او می یابم
من، او شده ام .
پرواز ِ حضور و تمنای ِ بودن ،
آواز ِ دلتنگی سر می دهند
ای کاش می شد برای اش از سقوط ِ شبانه ام بگویم
از دلهره های سقوط در پروازی دیگر ،
ای کاش !
فریاد ِ حس ِ درون ام را مخفی نگه می دارم
و به چشم بندی ِ مویرگ هایم خیره می شوم
لحظه لحظه زنده گی ام
را به دست ِ باد می سپارم
و در تشنگی ِ لبان ِ باد زنده گی می کنم
در سکون ِ خلوت ِ هستی ام
تلنگری دیگر همچون باران
بر سرم می کوبد
و آمدنت را به من بشارت می دهد .
طعم ِ درون ام
از تلخی ِ اشک هایم در امان نمی ماند
و به اشک می نشیند .
چشمان ِ درون ام ، مرگ را می بیند
که سینه خیز به سویش در حرکت است
سکوت ِ وحشی درون ام ، آزارم می دهد
دیگر فریاد ِ مرا نمی شنود
حتی فریاد با دهان ِ بسته ام را نمی شنود
درون ام کر شده است .
همیشه دستان ِ عاشق اش همراه من اند
همیشه گرمی ِ قلب ِ محزون اش را حس می کنم .
همیشه لبان ِ عاشق ام را به نظاره می نشست
همیشه حلقه های اشک ام را در حجمی عظیم ،
همچون سیاه چاله های آسمان می دید .
همیشه تصور ام را به واقعیت پیوند می زد .
همیشه رویایم را واقعیت می بخشید .
و نقش ِ حضور اش رویایم را رنگ می بخشید .
...
روزی که رفت ،
سردی ِ انگشتان ام بدرقه اش کرد
و گرمی ِ بوسه ام هم دیگر برایش
آرامشی به ارمغان نیاورد .
...
اما امروز دیگر نه توان ِ در دست گرفتن ِ
دستان ِ عاشق اش را دارم
و نه بوسیدن ِ لب هایی که برای ام
سخن از عشق می گفت !
تن ِ خسته ام را به خلسه ای عمیق می پیوندم و
در تنهایی ذهن ام
جاری می شوم .
فریاد ِ خشم بر می آورند
فریا دِ انقلاب سر می دهند
فریاد ِ جنون آمیز ِ انقلاب های مخملی را غرغره می کنند
و چه خوش باورانه
گند ِ گذشته اشان را فریاد می کنند
شاید که درسی باشد برای حذف،
درسی مکتوب برای بستن ،
خط زدن ،
نبودن.
اما من همچنان می گویم .
من می نویسم تا باشم
من می نویسم تا خط زنند
ولی این بار نیز نه با لهجه ی آنان
_آنانی که سانسور را لهجه می دانند _
که با لهجه خودم .
تو هم بیا ،
بگو ،
بنویس ؛
شاید که تو با من
ما شویم .
جوانه های فکر ام رو به سوی آسمان ِ بی ستاره ،
فریاد ِعشق سر می دهند
و لحظه لحظه ام را به قداست ِ روح ام سوگند می دهند
مبادا که از یاد ببرم
کسی را دارم که لحظه هایم را با او قسمت کنم
حتی اگر او در کلبه ی زنده گی اش و
در حضور ِ بی ریای ِ اسب ی نجیب
آواز ِ غم و
حسرت ِ جدایی سر دهد .
غروب غمگین ِ حصارک،
دردهای درون ام را
در نفس هایم حبس کرده است،
تپه هایی ورای ِ بودن و ماندن.
وزش ِ باد ِ پاییزی
در ورای ِ کلبه های خالی و غم زده
آواز ِ عشقی دیگر سر می دهند.
و من همه آنچه در درون دارم بر او و شانه هایش می افکنم
و ذره ذره ی وجودم
را به او می بخشم.
ماه ِ تنها بر من چشم دوخته
و تنها لبخندهای تلخ اش
را همچون بوسه ای نثارم می کند.
چشمان ِ غمگین ام،
حسرت ِ لحظه ای بودن ،
لحظه ای ماندن
را به بغض می نشینند.
و من تنها سنگینی ِ نفس هایش را می یابم
و نفس هایش را زندگی می کنم
تا روزهایی دیگر و
آرامشی دیگر در
گرمی دستان ِ پر مهر ِ او .
هجوم ِ دلهره هایم رو به سوی آرامش فریاد می کشند
و پیوسته نام ِ او را در خود حل می کنند
حتی نام ِ آزرده و پریشان اش را !
در زیر ِ نور ِ خورشید ِ رعد آسا
خستگی ِ پاهایم ، روح ام را به سویش پرواز می دهد
حس ِ رهایی ، پرواز ِ ذهن را برای من به ارمغان می آورد
و حتی در خلوت ِ تنهایی ام
وسوسه ی لحظه ای حضور ، رهایم نمی کند
روح ِ افسار گسیخته ام رو به سویش می رود
و تنهایی ِ جسم خسته ام را به باد می سپارد
آخرین قطره ی امید در دلم خودش را باز می یابد
و روح ِ گسیخته ام را سرزنش می کند .
روح ام به آشیانه اش باز می گردد
و این بار هر دو با هم رو به سویش پرواز ِ عشق آغاز می کنند
می یابم اش
همچنان پر امید ، همچنان ژرف و تمام نشدنی
چشمان ِ خسته اش ، لبخند ِ درون اش را پنهان نمی کنند.
خنکای ِ غروب ِ مست ِ پاییز
حضور ِ بی هجوم ِ کلاغ های ِ زندگی
کنج ِصخره های بر چمن نشسته
و درختان ِ بید ِ سایه گستر
در حضوری بی ریا
طپش های مداوم ِ قلب ام، تنها دست های گرم اش را فریاد می کنند
و زمزمه کنان از مستی ِ بوسه هایش در گوشم می خوانند
در سکوتی پاییزی ، پرواز ِ عشق را با او خاطره می کنم
و دستان ِ معجزه گرش را می بلعم
ماه ِ ابرآلود ِ مست مرا می نگرد
که چگونه هیجان درون ام به همسایگی اش می رسد
و چه مغرور به من می خندد
نفس هایم را می شمارم و نیمی اش را در سینه
محبوس می کنم برای روزهایم
نفس هایی که به من جرات ِ من شدن می دهند
من بودنم را در دستانش فریاد می کنم
می خواهم که ماه هم بشنود
و پیوسته مرا با یاد ِ او، یاد کند
خودم را در نزدیکی ابرهای محتاط ِ حاشیه اش می یابم
انگار که توان ِ بر هم زدن ِ روز و شب را یا فته ام
خدای ِ درونم را رها می کنم ، رها
و به آرامشی می رسم نهفته در اعماق ِ وجودم
آرامشی که هیجان به دنبال دارد و
دیگر سکون ندارد
من فریاد ِ بلند ِ بودنم را با ماه
به اشتراک می گذارم و لبخندهای ِ غمگین ِ ماه را می بینم
که همچنان ، حیران مانده از غرور ِ بی جایش
من ، اکنون حضورم را برای تو و خودم
به تماشا گذاشته ام
من را ببین و دریاب !
همه وجودم با هستی ِ درون ام
فریاد ِ عشق سر می دهد
عشقی به بلندای ِ آسمان
عشقی به بزرگی ِ بودن
بودنی چنین پرخروش
من بودنم را تنها با تو سر می دهم
تنها با تو...
روی ِ مبل ِ راحتی ام داده است . دستانش را سدی در برابر لامپ ِ بالای چشمانش قرار داده است . یک پایش بالا و یک پایش پایین اشت. همچون مرتاض ها در انتظار ِ دمیدن ِ ستاره ای در دیوار است. دستش را به زیر ِ چانه اش می برد و چشمانش را می بندد. کارهای روزانه اش را مرور می کند . ناگهان چشمانش را باز می کند و برگه های کاغذ را می بیند که در هر طرف به خواب رفته اند . انگار پرواز کرده اند و به هر سوی ِ اتاق سر کشیده اند . نمی دانست هر برگه چگونه پرواز ِ زندگی اش را تجربه می کند .
تصور ِ زندگی ِ همچون برگی سبز آرامش را برایش به ارمغان می آورد ولی به تندی چشمانش را باز می کند و از برگ بودن ، حس ِ خوبی نمی گیرد.
تصور می کند سوسکی است براق با شاخک های بلند که همه را به وحشت می اندازد. با هر قدم به روی ِ کاغذها احساس ِ وجدی درونش را می ستاید و ترس و اضطراب ِ احتمالی دیگران را تجسم می کند. مثل بقیه سوسک ها تند تند راه نمی رود مبادا که وحشت ِ سقوط دمپایی را حس کند و یا حتی طعمه آتشین ِ کودکی کبریت به دست را . با آرامش مسیر ِ زیر ِ مبل را می پیماید ولی یادش می آید که نوشته هایش ناتمام است ، رو بر می گرداند و چشمانش را باز می کند ولی دیگر دست ِ نوشتن هم ندارد. پایش مور مور می کند . انگار سوسکی از روی پایش عبور می کند . چه عبورِ ظریفی .
در تنهایی و تاریکی فکرش در نوسان است که به یاد ِ کمد ِ آرزوهایش می افتد که پناه و مامن زنده گی اش بود. احساس ِ کرختی می کند. به یاد می آورد که درست همان روزها بود که پیدایش شد و از زیبایی سخن گفت ، از مهربان و عشق !
و پس از آن زمستان را به بهار و تابستان تعمیم داده بود و پس از آن هر روز ، صبحش را با طعم ِ پنیر ِ شور آغاز کرده بود.
افکارش مشوش می شود و پریشان از یادآوری روزهای سست و ثابت و بلافاصله پس از آن به یاد ِ جاده های مست می افتد و گرمی قطره قطره اشک هایش را فرا می خواند. دوباره چشمانش را باز می کند . همه چیز مرطوب است و نم دار . در خنکای ِ پاییزی سست ، دلتنگی هایش را به یاد می آورد.
صدای ِ آژیری ، بند بند ِ دلتنگی هایش را از هم می درد و افکارش را به سوی ِ آینده هل می دهد . شاید بهتر آن باشد که به اتفاقات ِ نیافتاده فکر کند و به حرف های نازده .
اینبار تصمیم می گیرد با چشمانی باز به سوی فردا قدم بردارد . چشمانی که همه چیز را در خود آزموده اند و دیگر محل ِ آزمون نیستند . چشمان ِ غمناکش را باز می کند و دوباره نور ِ لامپ به او هشدار می دهد . برگ های کاغذی را جمع می کند و با آنها خداحافظی می کند . می رود شاید که در مستی ِ رویای ِ شبانه اش حرفی ، دستی ، بوسه ای عاشق بیاید .....
وجودش سراسر عشق است .
عشق به دیروز ، امروز و فرداها
عشق به گرفتن ِ دستی که خود نگه دارنده است و یاری گر
عشق به حضور ِ عاشق ِرفقا
عشق به لحظه های تلخ و سرشار ِ غم ،
لحظه های نوازشگر ِ روح .
ماورای ِ حضورش را می یابم شاید که خدایی ،
نیرویی ،
چیزی بیایم
هم آن چیزی که او را چنین عاشق نگه می دارد و
بی پروا عشقش را می پراکند .
در فضایی چنین نمور و مه گرفته
نمی یابمش
و نیافتنش همچون کرم های سیاه ِ زمستانی
آزارم می دهد
ولی به ناگاه چیزی در درونم بیدار می شود
انگار بهار ِ سبز، شکفتن گرفته
و سیاهی خاک را زدوده ،
انگار کلاغ های پر صلابت ِ زمستان
همه آنچه در ذهن دارند روی آسفالت خیابان می ریزند .
چشمان ِ بسته ام را بر روی وجود ِ عاشقش می گشایم
و در می یابم بزرگی روحش را .
ژرفای ِ حس ِ وجود اش
آدمی را به عمق می کشاند
و در انتهای حضور اش فریاد ِ تنهایی سر می دهد .
به شادی ِ سیال ِ گذشته می نگرد ،
دستانی به بزرگی آسمان آرزو می کند
دستانی که نمی یابدشان
حاله ی عشق و سکون
فرا می خواندش از بازتاب ِ آینده
و شکوه ِ گذشته
فریاد ِ سکوتش را کسی نمی شناسد ،
نمی شنود .
همچون مرده ای با چشمانی باز
نگاهم می کند
که چگونه دست نوشته هایم را همچون روحی ژرف
برایش باز گسترده ام ؛
که چگونه تمنای ِ حضورش را طلب می کنم .
...
او همه تونا در شنیدن
در دیدن .
او همه را در می یابد
همه را باز می شناسد
اما ای کاش در می یافتنش
لطافت ِ قلبش را می شکافتند
ای کاش !
در هر نگاه ، شوق ِ حضورش را به یاد می آورم
و در تمامی سلول های درونم
غم ِ بی حضوریش را به یاد می افکنم
او می ماند و
می رود !
یادش می ماند ،
و خودش می رود .
برگ های خزانی باریدن گرفتند و
خزان ِ غم های من نیز
چشم هایم ِ برگ های ِ حیران ِ در هوا مانده
را می بینند و لبخند زنان نگاهم می کنند
انگار هم آنان نبودند که دیروز ِ خزانی
باران ِ فصلی سر می دادند
و پاییز ِ وجودم را به یادم می آوردند.
....
چشم بر هم می گذارم
گرمی دستانی نوازش گر
زندگی ام را در زمستان ِ وجودم
به من هدیه می دهد .
دستان ِ بزرگ ِ بی انتها
وسیع و ژرف و جاری
دستی که درهر خط اش ، ردی از خطر و عشق می بینی
با رگه های سبز ِ جاری
رگه های زندگی و امید
امید به حضور ِ خزان و سپیدی
سبزی و زردی
امید به آسمان ، دریا
امید به وجود ِ کلبه ای در اعماق ِ عشق
در افق های ناپیدا و نهان
امید به لحظه لحظه های زندگی
دستانش نفس می کشند
و تو را به تنفس وا می دارند .
دستانی که زندگی را به یادت می آورند
زندگی با همه درد و رنج اش
خوشی و شومی اش را .
از لمس ِ گرمای وجودش
چیزی در درونم پرواز را طلب می کند
انگار تکه ای از وجودم ، بال و پرش را می یابد
همه ی عمق ِ وجودم پرواز را همراهی ام می کنند
خود را در میان ابرهای تیره و تار ِ درخشان ِ پاییز می یابم
در آنجا نیز دستان ِ پر مهرِ او را فریاد می کنم
تا من همه او شوم.
در این پاییز نکبت بار ِ دل آشوب ،
غصه های دلم هوای ِ سوز ِ زمستان دارد
شاید که در این زمستان ، آرامشم را بازیابم
و همچون زاغکان ِ سپید ِ زمستانی
رو به سوی ِ او پرواز کنم
شاید که دیگر دلم برای هیچکس نسوزد
حتی خودم
شاید که دیگر چشمانم نبیند
گوشم نشنود
خسته ام از شنیدن ، از دیدن
خسته ام از پاییز
خسته ام از دیدن ِ زهرخنده های عابری خسته
در دل ِ ماهی که عزیزش می دارند
خسته ام از شنیدن زوزه های شام و سحر
خسته ام از اینهمه نیرنگ و فریب
طعم ِ شیرین حلیم را نمی خواهم
طعم ِ گس خرمای ِ گردویی را نمی خواهم
خیرات ِ نذری را من شرمی می دانم بر سر
ِ
آنان که خود را فرشته ای می دانند نازل شده از آسمان
همه آنان که فخر ِ نذری اشان را بر سر ِ جوان ِ پیر ِ همسایه می کوبند
نه !
دیگر نمی توانم
خسته ام از نوشتن
حتی دیگر چشمانم از به یادآوردنشان خسته است
پاییز را باید دریافت
او دارد زیر ِ چکمه های ِ روزها له می شود
او را دریابید !
روزها می گذرند
روزهای مستی و راستی
روزهای ملال آور ِ پاییز
روزهای بادهای خشمگین
روزهای دیوارهای سنگی – سیمانی
روزهای گل های خشکیده
روزهای بدمستی و بوسه
روزهای هجوم ِ عاطفه
روزهای کوتاه به آسمان رسیده
روزهای مردان قلعه
مردان ِ دره
مردان ِ همسایه
همه به پایان می رسند
می روند
و من سرهای خمیده اشان
را از دور می بینم که چه
بی تکلف آغوش ِ عشق
گشوده اند
و پیوسته نام مرا با خود زمزمه می کنند
...
آیا آنها نیز فرداها از من یاد می کنند؟
آیا دیگر بار کودکی از دور می بیندشان ؟
آیا قلب ِ کودک به عظمت ِ اکنون می تپد؟
آیا روحش را به دیروزها پیوند می زند؟
...
اما من همچنان می بینم
همه آنچه خواهم دید
و در گوش ِ خود زمزمه می کنم
همه آنچه نباید بشنوم
روزهایم می گذرند
روزها می گذرند .
...
مشت های گره کرده اش ، چشم ها را می سوزاند
مشت های آماده شلیکش ، روح را سیلی می زند
چه دردی است بغض فرو خورده را عیان کردن
آن هم نه در خفا
نه در تنهایی
که در حضور ِ عاشق ِ تو
...
من همه ناتوان در نگریستن
ناتوان در گریستن
چشمانم را بر زمین می دوزم
شاید که نبینم اندوه ِ عمرش را
غم ِ زندگی اش را
...
وسوسه در دست گرفتن ِ دستان ِ یاری گرش
ذهنم را می سوزاند
به مشت فشرده اش نگاه می کنم
که چگونه رگه های مردانگی اش
را فریاد می کند
فریاد ِ عشق
فریاد ِ روزهای گذشته
فریاد ِ عمر
فریاد ِ انتقام
و شاید فریاد ِ حسرت
...
طعمی تلخ در رگانم جاری می شود
و قلبم را می فشارد
جوشش ِ عصیان ِ درون
روحم را می آزارد
آزارم می دهند
همه دردها
همه رنج ها
همه اشک ها
...
دیگر چراغ های قرمز و سبز،
خط های ممتد ِ خیابان های بن بست ،
رنگین کمان ِ رنگ ها
چیزی به من هدیه نمی دهند
آنها هم درتنهایی اشان می گریند
و به من فکر می کنند
دیگر گل فروش ِ سر ِ چهار راه هم
به یاد ِ من گلی نمی فروشد
...
دستانش را نفس می کشم
و نفس های درونم را برایش به ارمغان می آورم
و به یادش می آورم
که تنها نیست
حتی اگر من از او تنها تر باشم
شوق ِ حضورش را با قلم ام قسمت می کنم
و با او می گویم حضور ِ آرام اش را
از همه به او می گویم
دیگر قلم ام در دست ام خفه نمی شود
زنده می شود و زندگی اش را با اشک هایش به من نشان می دهد
لب به سخن می گشاید و طغیان ِ وجودش را در من می آمیزد
چشمان اش را با آه بر من می دوزد
به او می گویم که چگونه باران ِ حضورش بر من باریدن گرفت
و چشمه های درون ام را سیراب کرد
قلم ام از احساس ِ گرم ِ وجودِ او به من ، حسودی می کند
و دستان ِ خسته ام را به گرمی می فشارد
گویی او نیز گرمی دستان ِ او را آرزو می کند
قلم ام دیگر نمی داند که اگر او را دریابد ،
نفس ها،
گرمی دستان اش و
پر ِ پروازش را هم طلب می کند
آنگاه دیگر من نمی دانم
نوشته هایم را به که بسپارم
...
صدای ِ طپش های پر هیجان ِ قلب اش را می شنوم
که ناتوان در آرامش است
گویی خود را به هر سو می افکند تا رهایش کنم
ولی نه
انگار از بودن در دستان ِ من ، دلشاد تر است
لحظه ای در دستانم نگه اش می دارم و نبض ِ حضورش
را در او می یابم
با او اشک می ریزم
و با هر قطره اشک
درمی یابم که من چه تنهایم
و تنهایی ام را تنها می گریم
قطره
قطره
قطره
....
حفره های تهی ی روح ام را باز می گسترانم
تا گرمی نفس هایش بپوشاندشان
سرخی گونه هایم را در سایه حضورش پنهان می کنم
و در تاریکی ی وجودم دستان اش را می جویم
چیزی در درون ام بال می گشاید
و پرواز ِ خود سری اش را آغاز می کند
می رود و
در دور دست ها به شادی آرام می گیرد
آرامشش را برایم به باد می سپارد
و در هر نگاه ِ من
به فکرم پیوندش می زند
نفس هایم پر است از قطره
قطره
قطره ی وجودش
من پر از پروازم
من پر از حس وجودام
من چه لبریز ام
من ،
من شده ام .
| سياوش شاملو: خوانندگان آثار پدرم بايد بدانند " شاملو " كه بود و درنهايت شعرش به كجا رسيد آيدا شاملو: مسؤوليت انتشار كتاب" آهنگ هاي فراموششده" برعهده "سياوش شاملو" است پس از گذشت 58 سال، اولين مجموعه شعر "احمد شاملو"،" آهنگ هاي فراموش شده" كه سال 1326 منتشر شده بود و در برگيرنده اولين سرودههاي " احمد شاملو" است ، توسط بنياد "شاملو" كه اين بنياد به همت "سياوش شاملو"، فرزند ارشد "شاملو" راه اندازي شده است، براي انتشار به انتشارات "مرواريد" سپرده شد. |
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|