روح ِ مه گرفته ام
بر کشتی ِ درون ام می نشیند
و هم چون ناخدایی ـ بی خدای ِ درون ـ
در انتخاب ِ راه مردد می ماند .
وقتی صدف های یادم را می شمارم،
سنگینی ِ حجم شان را می یابم
و لطافت شان را در زیر ِ آفتاب ِ درون ام می بینم
ای کاش در شب های بی ستاره
روشنایی صدف ها ،
راه را به من نشان دهند .
فریاد ِ زمزمه های دور دست را می شنوم
زمزمه های رفتن و نماندن ،
زمزمه های تنهایی و تلخی .
روزهای رهگذر می گذرند،
روزها بر فراز ِ لحظه ها می گذرند
و لحظه ها هم چون پرتاب ِ سنگی
در سیاه چاله های زمان فرو می روند
بگو و تنها بگو که
در پس ِ این همه دوری ،
چه گونه گرمای ِ درون ات را به نظاره می نشینی ؟
زمین ِ ترک خورده
فریاد ِ عطش بر می آورد و
سکوت ِ درون اش را پایان می دهد .
هم چون کلاغ های دودزده ،
دانه های باران را می جوید .
ابرهای خودخواه ِ مست
به کوچکی اش می خندند
و در هر زهرخنده شان
رطوبتی بر لب ِ خشکیده ی زمین می نشیند .
کوه های خیره سر از
قله هایشان به زمین خیره می شوند
و چه دل سوزانه ،
دستان ِ ابرها را با سقوط آشنا می کنند
شاید که آنها بیایند و
دست در دست به سوی زمین
جاری شوند .
نمی دانم از کجا می آید ولی
بازگشت اش را از هواکش ِ صورت ام حس می کنم
داغی ِ گرمای اش امان ام را بریده
دستان ِ سرد ِ نم دارم را
بر صورت ام می گذارم شاید که
هیجان ِ درون را بیارامد و درک اش کند
و چه بی فایده .
چشمان ِ نیمه باز ام را می بندم
تا بیش از این نبیند و نخواند
آن چه هول ِ درون را فزونی می بخشد .
داغی ِ درون ام را
با سیگاری به اوج می رسانم
انگار که شعله های مخفی ِ گرمای ِ درون ام
نیز به هیجان آمده است .
شش هایم پر است از کسالت ، خسته گی ،
بی حوصله گی و اندوه .
سیگار را به گوشه ای می اندازم
درون ام را همراه ِ آخرین ذره های سیگار
به بیرون می افکنم
و به تماشای غروب می نشینم
انگار گرمای درون ام را
خورشید ،
محتاج تر بود .
در پس ِ سکوت ِ درون
نغمه ای می شنوم از دور دست ها
نغمه ای که فریاد ِ گذشته را برایم هجی می کند ،
فریاد ِ تهی ِ بی مغز .
قارقار ِ زاغکان ِ سرما زده ،
مانع از گشت و گذار در پس کوچه های ذهن ام می شود
و سرمای ِ درون شان را به من منتقل می کنند .
چه قدر سرد است .
چه قدر درون ام یخ زده است .
چه قدر حس ِ گرمای ِ درون را کم دارم .
چه قدر ...
از مصرف ِ بی امان ِ روزهایم خسته ام
روزهایی که می آیند و با عجله می روند
چه خودخواه و مغرور می دوند
یادشان نمی آید که چه گرم و دراز می گذشتند
سرد و کوتاه بودن ِ امروزشان را
به پس مانده ی مصرف اشان می سپارند
...
از همه شان خسته ام
حتی از چرتکه ی مصرف شان هم
خسته ام .
روح ِ پر تلاطم اش را
بار ِ دیگر در میان ِ
کوه ها و کلاغ ها
رها می کند و از
شکستن ِ پیچ های جاده در هراس نمی ماند .
به آشفتگی ِ روح اش
می نگرد که همچون
ابرهای سپید
بر آبی ِ زمستانی ِ آسمان ،
سکوت را نظاره نشسته اند .
هیجان و گرمای ِ درون اش
به طاق ِ زمستانی جاده می چسبد و
در هیاهوی ِ توهم زای ِ راه ،
آرامش ِ دستی گرم ،
او را به اوج می برد و
برایش روحی آرام آرزو می کند .
اندیشه های مقاوم ذهن ام
را جزء به جزء
در برهوتی از بودن
پخش می کنم
و زمزمه ی نارس ِ ناامیدی
را به سنگ ِ گورش می سپارم .
در همهمه ی نابودی
فریاد ِ آزادی سر می دهم
و در عصیان ِ رفیقان
به رهایی می رسم .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|