تبليغاتX
روزنگار
 
 

 

 

دانه های برف ِ لغزان بر سرنوشت،

 

به خود می پیچند و فرو نمی غلتند.

 

زمین ِ ترک خورده و مست را چنان به افسون می کشند که

 

لطافت ِ کوه های استوار ِ پاییزی هم به قداستشان غبطه می خورد.

 

کلاغکان ِ صبح ِ آدینه به دیده در نمی آیند و سر در لاک ِ خود پنهان می کنند،

 

مبادا که دانه ی برفی به نادانی بر سرشان بکوبد.

 

 

چه معرکه بازاری است مرگ و زنده گی این برف ِ پاییزی.

 

پرواز ِ مرگ را خود آغاز می کنند

 

و خود اشک ِ نیستی سر می دهند .

 

چه مفهوم ِ بی کلامی است این

 

مرگ و زنده گی .

 

 

  نوشته شده در  جمعه 25 آذر1384ساعت 17:43  توسط س  | 

 

 

برکه ای در خاطره ی چشمان ام خشک می شود

 

خشکی اش را با نسیم ِ سحر پیوند می زند

 

ناپیدایی اش را پنهان می کند

 

و

 

هم چون آسمانی ِ دریا، بی کرانی اش را

 

بر صورت ِ زمان  می کوبد.

 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 21:43  توسط س  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  

من عضو پن‌لاگ هستم