دانه های برف ِ لغزان بر سرنوشت،
به خود می پیچند و فرو نمی غلتند.
زمین ِ ترک خورده و مست را چنان به افسون می کشند که
لطافت ِ کوه های استوار ِ پاییزی هم به قداستشان غبطه می خورد.
کلاغکان ِ صبح ِ آدینه به دیده در نمی آیند و سر در لاک ِ خود پنهان می کنند،
مبادا که دانه ی برفی به نادانی بر سرشان بکوبد.
چه معرکه بازاری است مرگ و زنده گی این برف ِ پاییزی.
پرواز ِ مرگ را خود آغاز می کنند
و خود اشک ِ نیستی سر می دهند .
چه مفهوم ِ بی کلامی است این
مرگ و زنده گی .
برکه ای در خاطره ی چشمان ام خشک می شود
خشکی اش را با نسیم ِ سحر پیوند می زند
ناپیدایی اش را پنهان می کند
و
هم چون آسمانی ِ دریا، بی کرانی اش را
بر صورت ِ زمان می کوبد.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|