تبليغاتX
روزنگار
 
 
 

گاه تنها باز خوانی خاطره های تلخ و شیرین  است که حرکت و صعود را به آدمی ارزانی می دارد .

دلم گرفته است ولی باز هم می خوانم و می دانم که هنوز خیلی تنهایم .

 

حضور

 

در صبحگاهی سپید و مشوش خودم را در کنارش یافتم. صبحی به صداقت ِ حضور . آرامشم را بازیافتم. آغوشش را باز دیدم و خودم را در اعماقش حس کردم.

وجودش را برایم به ارمغان آورده بود. با خاطری پریشان ، فکری خسته اما قلبی روشن.

من نگاه او را در کلماتش با دختر بچه روستایی می بلعیدم و او سرخی و شرم  ِ غرور را در من می دید. او برای همه عشق را هدیه آورده بود. عشق به زندگی را با نگاهش و سخنش بین همه قسمت می کرد و من او را آنجا دریافتم که چقدر قلبش به عشق می تپد.

من عشقش را به کوههای قرمز و سبز ،

به سبزی و جنگل ،

و به زندگی در چشمان ِ خسته اش می بینم و بغضی سنگین گلویم را می سوزاند و با شنیدن زوزه های هر روزه  ِ ظهر و شبشان ، عناد و نفرینی در من ریشه می گیرد و با خود می گویم : نابود باد دشمنت .

فکر حضور در کنارش غرور آفرین است و ترسناک. ترس از نبودنش ،

ترس از رفتنش ،

ترس از تنها ماندن.

به سختی بتوان او را در کلماتی چنین حقیر نوشت. او مرا با خود به اوج می برد و در میان ابرها دستانم را برای بوسه ای می جوید و برایم از چکاوک می گوید . ابرهای حضورش احاطه ام کرده اند و به من خوش آمد می گویند .

من هیجان بوسه اش را در میان سر گیجه های مستی باز می یابم و شوق حضوری دیگر را جشن می گیرم. سرخی چشمانم ، اشک های غلتیده بر گونه ام و هیجان درونی ام ، مرا به سویش فرا می خواند. من گرمی حضورش را می جویم.

 

 

 

17 شهریور 1384

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 12:26  توسط س  | 

 

آسمان ِ درون ام گم شده است

 

دیگر ستاره گان ِ آسمان به من چشمک نمی زنند

 

دیگر روز و شب ِ آسمان را نمی بینم

 

آسمان انگار در وهمی چرکین فرو رفته است

 

آسمانی که روزی به ضعفم می خندید

 

...

 

آسمان ِ درون ام گم شده است.

 

 

  نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1384ساعت 16:40  توسط س  | 

 

 

 

دلهره های وجودش را در هر جرعه نفس، سر می کشد و بی کرانی ِ آشوب را در

 

 هر نفس به نظاره می نشیند. قطرات ِ هراس را بر نیمه ی خالی ِ کتاب ِ نیم

 

نوشته اش به جریان ِ هول می سپارد . بر پنجره ی مه گرفته ی کبود، دستان ِ

 

 لرزان ِ تشویش را می شمرد که چه گونه ریشه های وجودش را به بازی گرفته

 

است.

 

چشمان ِ شب نشین اش را به دریای ِ بی کران ِ امواج می سپارد و تن ِ خسته اش

 

را در برهوتی رها می کند .

 

 

  نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1384ساعت 8:31  توسط س  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  

من عضو پن‌لاگ هستم