گاه تنها باز خوانی خاطره های تلخ و شیرین است که حرکت و صعود را به آدمی ارزانی می دارد .
دلم گرفته است ولی باز هم می خوانم و می دانم که هنوز خیلی تنهایم .
حضور
در صبحگاهی سپید و مشوش خودم را در کنارش یافتم. صبحی به صداقت ِ حضور . آرامشم را بازیافتم. آغوشش را باز دیدم و خودم را در اعماقش حس کردم.
وجودش را برایم به ارمغان آورده بود. با خاطری پریشان ، فکری خسته اما قلبی روشن.
من نگاه او را در کلماتش با دختر بچه روستایی می بلعیدم و او سرخی و شرم ِ غرور را در من می دید. او برای همه عشق را هدیه آورده بود. عشق به زندگی را با نگاهش و سخنش بین همه قسمت می کرد و من او را آنجا دریافتم که چقدر قلبش به عشق می تپد.
من عشقش را به کوههای قرمز و سبز ،
به سبزی و جنگل ،
و به زندگی در چشمان ِ خسته اش می بینم و بغضی سنگین گلویم را می سوزاند و با شنیدن زوزه های هر روزه ِ ظهر و شبشان ، عناد و نفرینی در من ریشه می گیرد و با خود می گویم : نابود باد دشمنت .
فکر حضور در کنارش غرور آفرین است و ترسناک. ترس از نبودنش ،
ترس از رفتنش ،
ترس از تنها ماندن.
به سختی بتوان او را در کلماتی چنین حقیر نوشت. او مرا با خود به اوج می برد و در میان ابرها دستانم را برای بوسه ای می جوید و برایم از چکاوک می گوید . ابرهای حضورش احاطه ام کرده اند و به من خوش آمد می گویند .
من هیجان بوسه اش را در میان سر گیجه های مستی باز می یابم و شوق حضوری دیگر را جشن می گیرم. سرخی چشمانم ، اشک های غلتیده بر گونه ام و هیجان درونی ام ، مرا به سویش فرا می خواند. من گرمی حضورش را می جویم.
17 شهریور 1384
دیگر ستاره گان ِ آسمان به من چشمک نمی زنند
دیگر روز و شب ِ آسمان را نمی بینم
آسمان انگار در وهمی چرکین فرو رفته است
آسمانی که روزی به ضعفم می خندید
...
آسمان ِ درون ام گم شده است.
دلهره های وجودش را در هر جرعه نفس، سر می کشد و بی کرانی ِ آشوب را در
هر نفس به نظاره می نشیند. قطرات ِ هراس را بر نیمه ی خالی ِ کتاب ِ نیم
نوشته اش به جریان ِ هول می سپارد . بر پنجره ی مه گرفته ی کبود، دستان ِ
لرزان ِ تشویش را می شمرد که چه گونه ریشه های وجودش را به بازی گرفته
است.
چشمان ِ شب نشین اش را به دریای ِ بی کران ِ امواج می سپارد و تن ِ خسته اش
را در برهوتی رها می کند .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|