خدای ِِ درون ام تنهاست.
در تاریکی درون ام
بال های کودکی را می جویم و نمی یابم
قطره ای مهر می جویم، نمی یابم
ذره ای فریاد می جویم، نمی یابم.
نمی دانم، نمی یابم،
نمی یابم.
ابر ِ سیاه ِ باران زا،
کلاغ ِ سیاه ِ بارانی را
به سبزی ِ بی امان ِ جاده می سپارد؛
و درهر غرش،
نوای ِ آسمانی ی زنده گی را زمزمه می کند.
سکوت ِ سیاهی بر هجوم ِ سیاهی ی سکوت
سایه می گسترد و
غنچه های شکفته می زاید.
باز دانه های دلهره بر حجره های سنگی ی قلب ام می کوبند.
باز ازدحام ِ تشویش را به یاد ام می آورند.
باز صاعقه های مرگ، بر نفس هایم می بارند.
باز فریاد ِ چندش آور ِ هذیان های پست، تنهایم نمی گذارند.
باز بوته های خاک ِ باران زده، ِگل می شوند.
باز دیدارها بر هم سائیده می شوند.
باز باران می بارد.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|