لحظه های متحرکِ متروک
لحظه های دراز ِ تو در تو
لحظه های شوم
...
هم چون ارواح ِ ظریف ِ جلبک های سبز ِ کنار ِ رود،
قدم می زنند
و هرگز
زنده گی و هستی بخشیدن را نمی یابند.
آنها نمی بینند، نمی بییند
آنها دریایی از رود را هم نمی بینند.
تنفس ِ هوای ِ مسموم، سینه ام را به درد می آورد.
زهرخنده های ِ دوستان ِ ناپاکم، دلم را به آشوب می کشد.
در ِ مه گرفته، شکوه هایم را می شنود و
خود را به چرک نویس ِ روحم بدل می کند.
نقطه های سرگیجه آور ِ رقصنده، به هر سوی می دودند و
تهوعی پست به سویم پرتاب می کنند.
حقارت ِ وجودشان را از روح ِ خسته ام پس می گیرم و
آن را بر چهره ی زیبای ِ صداقت تف می کنم.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|