تبليغاتX
روزنگار
 
 

 

تابلوی من


خواستم چیزی بکشم


دریایی، کوهی، دشتی یا که صحرایی


خواستم بکشم دریایی


دیدم دریا نیستم


خواستم بکشم کوهی


دیدم کوه هم نیستم


نیستم درخت و صحرا


کشیدم ابری


چون ابر بودم


با وزش بادی رفتم و دور شدم


ویران گشتم، نیست شدم


تابلوی من هم چنان خالی ست


دیگر ابری هم ندارد


خواستم کوه باشم


سخت و سنگ


مرا شکستند با تلنگری


خواستم دریا باشم


خشکم کردند با آفتاب نگاهی


خواستم درخت شوم


ریشه ام را سوزاندند با آهی


خواستم صحرا شوم


ویرانم کردند با اشکی


ابرهم نشدم


وزیدند و مرا راندند از سویی


من که هستم


چه کشم


تا ویرانم نکنند

 

 

 

مرگ


مرگ آغاز تنهای ست


خداحافظی مرگ است برای من


من تنهایم


کیست که مرا یاری دهد


می ترسم از تولد که درپی آن مرگ باشد


می ترسم از سلام که درپی آن خداحافظی باشد


می ترسم از دوستی که درپی آن نابودی باشد


باز هم تنهایم


تنهاتر از همیشه


دوستان همه رفتند


و من باز تنهایم


ای کاش فقط دشمنی وجود داشت


نه دوستی و نه عشقی و نه سلامی

 

  نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 13:38  توسط س  | 

 

 

 

ظهر ِ دل گیر ِ تابستانی گرم و دراز سر می رسد و تیک تیک ِ قلب ِ ساعت هم.

 باز هم روزهای ِ شناور ِ فکر. باز هم روزهای ِ سردرگمی های ِ سرگیجه آور.

 ظهر ِ این روزها، هیجان و دل شوره ای  عجیب، در دل به پا می کند . دل را می لرزاند.

هیجان ِ دیداری، گپی، سیگاری و گاهی هم جرعه ای .

این هیجان ِ بی خزان، نشان از چیست؟ نشان از کیست؟هیجان ِ دیداری که قدرتش با نیستی ناآشنا است.

ترس ِ ندیدن، نبودن و نرفتن هم واره در کمین است.

هنوز هم ضرب آهنگ ِ قلب شنیده می شود که چگونه ندیدن را تاب نمی آورد

و اشکش را بر دیده ی زنده گی می پاشد.

 

  نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 16:59  توسط س  | 

 

کوبش ِ سرخ ِ هیجان،

 

بر بستر ِ قطره های زنده گی،

 

خاطره می آفریند.

 

 

صاعقه ای به وسعت ِ کویر،

 

قلب ها را بارانی می کند.

 

 

قطره های  تابستانی ِ باران،

 

بر خشکی ِ تیر می چربد و

 

رود ِ هیجان می آفریند.

باران

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 12:31  توسط س  | 

 َهجای ِ نکبت در نردبان ِ روح پرواز می کند

 

قاب ِ صدای ِ کلاغی مرده، بر ذهن می کوبد

 

نقش ِ اشکی موزون بر دل می نشیند

 

نجوای ِ مستی زمزمه می کند.

 

 

خلوت ِ چشمانی تنگ را آشوب، مشوش می کند

 

تشویش از نردبان ِ روح پایین می آید

 

نردبان می شکند و روحش آزاد می شود.

نردبان 

 

 

  نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 15:20  توسط س  | 

 

 

 

مطلبی رو که خوندید از شهاب، نویسنده ی وبلاگ ِ شهاب 1377 بود که در سن ِ ۹ساله گی، دوست داشتن براش علامت سئوال شده و به دنبال ِ تعریف ِ دقیقی از اون می گرده. شاید استادان ِ عزیزی که به این وبلاگ سر می زنن، بتونن نظری مناسب به این نویسنده ی نوجوان بدهند. با تشکر. امیدوارم شهاب ِ عزیز هم به جواب ِ سئوالش در این وبلاگ برسه.

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 16:12  توسط س  | 

 

 

سرشارم از دریا

 

سرشارم از خورشید

 

سرشارم از بی کران

 

سرشارم از عشق.

 

 

مهتابی هم چون چشمک ِ ستاره ی دنباله دار ِ عاشق می بارد

 

و عشقی نهان را زنده می کند

 

عشقی که در انتهای ِ بی کرانم به دنبالش بودم.

 

 

گرمای ِ نفس هایم را به ماه ِ عاشق می سپارم

 

و پله پله، نردبان ِ عشق را می پویم.

 

زنجیره های ِ هوس هایم را به دستان ِ گرم ِ عشق می سپارم

 

و

 

تنها لبخندی عاشق هدیه می گیرم.

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1385ساعت 20:42  توسط س  | 

 

 

 

سپیدی ِ کاغذ، چشم را می رنجاند. باید سیاهش کرد تا دیگر هوس ِ ریشخند زدن، نداشته باشد. اصلا چه معنی می دهد، کاغذ ِ سپید هم بخندد و دندان های ِ سپید  َترش را  ِهی نشان دهد؟

حتا صدای ِ ناهنجار و ناگهانی ِ زنگ ِ تلفن هم، مانع از نمایش ِ رژه ی دندان هایش نمی شود. ریل های ِ بی هدف ِ کاغذ ِ سپید به سوی ِ هیجان و ابدیت می دوند و چشمان ِ منتظر را می دزدند.

راستی چه پر طمطراق، سپیدی اش، انتظار را فریاد می کند.

آن هم در هیبت ِ لباسی ِ سپید.

  نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385ساعت 20:25  توسط س  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  

من عضو پن‌لاگ هستم