نگاه ِ مرده ام به طناب ِ پشت ِ پرده خیره می شود
در خنکای اتاق ، پیچ و تاب ِ طناب ِ اعدام ، آزارم می دهد
گویی زنی به گناهی ناکرده را به اعدام می سپارند
لحظه ای چشمانم را باز و بسته می کنم
آری
آری
خودش است ، با موهای بلند ِ فردار
از پا آویزان شده
و او تنها اشک می ریزد
مرگ ِ او چنین رقم خورده است
که باید جانش گریسته شود
چه ساده
چه ساده
می سپارد جان
زن ِ تنهای ِ آرزوها
...
چشمانم را می بندم تا همچون
اشک های ِ مرگ ِ زن
فقط سیاهی را ببینم
سیاهی و
سیاهی را .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|