تبليغاتX
روزنگار - دو شعر از مرال
 
 

 

تابلوی من


خواستم چیزی بکشم


دریایی، کوهی، دشتی یا که صحرایی


خواستم بکشم دریایی


دیدم دریا نیستم


خواستم بکشم کوهی


دیدم کوه هم نیستم


نیستم درخت و صحرا


کشیدم ابری


چون ابر بودم


با وزش بادی رفتم و دور شدم


ویران گشتم، نیست شدم


تابلوی من هم چنان خالی ست


دیگر ابری هم ندارد


خواستم کوه باشم


سخت و سنگ


مرا شکستند با تلنگری


خواستم دریا باشم


خشکم کردند با آفتاب نگاهی


خواستم درخت شوم


ریشه ام را سوزاندند با آهی


خواستم صحرا شوم


ویرانم کردند با اشکی


ابرهم نشدم


وزیدند و مرا راندند از سویی


من که هستم


چه کشم


تا ویرانم نکنند

 

 

 

مرگ


مرگ آغاز تنهای ست


خداحافظی مرگ است برای من


من تنهایم


کیست که مرا یاری دهد


می ترسم از تولد که درپی آن مرگ باشد


می ترسم از سلام که درپی آن خداحافظی باشد


می ترسم از دوستی که درپی آن نابودی باشد


باز هم تنهایم


تنهاتر از همیشه


دوستان همه رفتند


و من باز تنهایم


ای کاش فقط دشمنی وجود داشت


نه دوستی و نه عشقی و نه سلامی

 

  نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 13:38  توسط س  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  

من عضو پن‌لاگ هستم