لحظه های رقت بار به سرعت می دوند. می دانم که لحظه های ِ خوبی را نمی گذرانم ولی به آینده ای نه چندان مرئی امید دارم. سفیدی میز، ساعت ها چشم هایم را می دزدد و به فراسوی ِ افق ها می برد. میز ِ سیاه ِ سفید! سفیدی اش را با سیاهی اش را به یاد می سپارم . انگارلحظه لحظه ذهن ِ کسی را می بلعم. دسته کلید ِ سیاه، ساعت ِ برگشته از زمان، دوربین ِ بی روح، دوربینی که هر روز صحنه ای می آفرید، چند عدد خودکار، یک سکه ی پول، کاغذهای منتظر، منتظر ِ نوشتن و ثبت شدن؛همه ی سفیدی میز را سیاه می کنند.
کتاب هایم از هر سو صدایم می زنند، حتا از کمد هم نجواهایی می شنوم. کمدی که روزی کمد ِ آرزوهایم بود ولی یک روز سیاهی کمد، با سفیدی میز آمیخت و نوری به بزرگی ِ خدای ِ درونم ، آن جا را روشن کرد. چه چیزها که ندیده بودم تا به حال . حتا برگه های زباله ی کمد را هم بایگانی کردم، تا به یادگار بماند هر آن چه سیاه بود و سفید ماند.
رذالت، تنها واژه ای است که برای تف کردن به صورت های فردا آماده می کنم. خط ِ سرخ ِ هیجانی گرم درون ام را می سوزاند و به آرامشی ژرف فرویم می برد.
کتاب هایم را جشن می گیرم و شمعی در کنارشان روشن می کنم. هر کدامشان به من چشمک می زنند . انگار هر کدام از سر ِ جایشان بیرون می آیند و خود را به من تحمیل می کنند. آنها هم از بودن در کنار ِ من لذت می برند. ای کاش آنها هم می دانستند که تنها خودم هستم که با آنهایم . خود ِ خودم را در درون ِ ورق های آنها می یابم.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|